۰ بلخ، استراسبورگ، یزد

شنبه استراسبورگ بودیم، در کانون فرهنگی افغان‌های آن‌جا. آخر اعلام برنامه گفتند، در ضمن امشب دو تا ایرانی بین ما هستند که از راه دور آمدند، به آن‌ها خوش‌آمد می‌گوییم. در جمعی سی چهل نفره به سخن‌رانی یک شاعر افغان درباره‌ی دیگرمداری گوش دادیم و پس از آن به سخن‌رانی یک افغان دیگر، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه برکلی، درباره‌ی ناصرخسرو قبادیانی بلخی و ویژگی‌های شعر ایدئولوژیک نزد ناصر خسرو.

هفت هشت جوان هیژده – بیست ساله هم آن‌جا بودند. یک هفته بود رسیده بودند استراسبورگ. از ایران و ترکیه و یونان و ایتالیا خودشان را رسانده بودند به فرانسه.

همان روز خانه‌ی افغانی‌ها را در یزد به آتش می‌کشیدند.

۰ پاره‌ی دیگری از رمان «اقیانوس بر شانه»

ترس، اِی ترس، آه اِی ترس. پوست تنگ و جان‌ در خواهش‌ِ پرواز.

شب از نیمه گذشته. افتاده‌ای این گوشه، در سرزمین خوش‌بختی در مرگی تدریجی. غربت‌نشینی شده‌ای خراب که هرچه به دست‌ات می‌رسد می‌زنی، حشیش، گراس، تریاك، كوكائین، قرص، الکل. نه چریك شده‌ای، نه شاملو، نه هدایت، نه رحمانی. هنوز می‌ترسی.

می‌خواهی بکنی از آن سنده‌زار هدایت، بروی. بدوی، یک نفس بدوی تا سرزمین خوش‌بختی، تا شادی، آزادی، كمال. دور است سرزمین خوش‌بختی، دور، خیلی دور. همه را آن سوی پل گذاشتی. پل ویران کردی و آمدی به سرزمین خوش‌بختی. خوش‌بخت نشدی. برگشتی به خاکی که از آن کنده شده بودی. نپذیرفت ترا. تف‌ات کرد به سرزمین خوش‌بختی. هنوز می‌خواهی بگریزی.

نمی‌دانی از چه می‌ترسی، به کجا بگریزی. می‌خواهی، بروی. بدوی، یک نفس بدوی تا هیچ. نمی‌توانی. می‌ایستی به پشت سر نگاه می‌کنی:

عاشقی، شاعری، شوریدگی، مبارزه. داری ساک کتاب را سُر می‌دهی زیر نیمکت گاراژ. تازه دبیرستان تمام کرده‌ای. می‌خواهی مبارزه كنی. چریك بشوی. مخفی بشوی. بروی زیر زمین. دست‌گیر بشوی. زندانی سیاسی بشوی. قهرمان بشوی. معروف بشوی تا دل دختر هم‌سایه را بیش‌تر ببری، دل ِ اولین دختری كه سربرمی‌گرداند، به لب‌خندات با لب‌خند پاسخ می‌دهد. عشق‌اش شاعرت كرده. شعر عاشقانه می‌نویسی. به دختر هم‌سایه می‌دهی. تخلص‌ات ظلمت. در مهتاب شبی از کوچه‌اش می‌گذری، می‌خوانی، من آبروی عشقم لیلی و منظرات بلند کاج ِ خشک ِ کوچه‌ی بن‌بست…

دو مرد آرام می‌نشینند دو طرف‌ات. می‌چسبند به تو. می‌ترسی. آن غروب پاییز، جلوی كتاب‌فروشی. این بار دو تا. دو مچ‌ِ نازك‌ات در حلقه‌ی دو دست ِ سنگین:«ساواك! تكان نخور! همین‌طور كه نشسته‌ای بشین!» كارتی جلوی چشم‌ات می‌آید و ناپدید می‌شود. سبز، سفید، قرمز، شیر، خورشید، شمشیر. تپش قلب. ترس. ترس اقرار به زبونی‌ست برای شاعر عاشق امروز، برای چریك مبارز فردا. شاملو اگر نشد، رحمانی. كلمه. زن. نشئگی. «كارت شناسایی!» كارت شناسایی؟ ساواك؟ نهج‌البلاغه، گاواره‌‌بان، فلك الافلاك، راهیان ِ شعر امروز، آیدا در آینه زیر پای‌ات. نداری. «شناس‌نامه!» نداری. نداری. تو هیچ نداری. همین سبیل است و همین عینک. «این‌جا چه می‌كنی؟» شاش داری. تشنه‌ای. سیگار می‌خواهی. «می‌روم انزلی.» «تهران چکار داشتی؟» «آمده‌بودم پیش خاله‌ام گردش.» «اسم‌اش؟ خانه‌اش؟ شغل‌اش؟» تو و صدایت می‌لرزید. شاعری، عاشقی. شاملو اگر نشد، رحمانی، نشئگی، زن، کلمه، ساواک، شکنجه، زندانی سیاسی. می‌خواهی گریه كنی. «بلند شو! بی‌صدا! بیا!» چپی چاق است، پیراهن سفید نخی، آستین‌ها تازده، شلوار تیره. راستی لاغر، طاس، ریش روی چانه، سر تا به پا جین. غبار نازكی از ترحم در صداست. مچ‌ها رها می‌شوند. كنار خیابان یك پیكان‌ِ سفید. می‌ایستید کنارش. جین‌‌پوش سوار می‌شود. كارت تحصیلی‌ات را می‌گیرد جلوی‌اش و توی بی‌سیم می‌خواند. مرد چاق می‌گوید:«می‌دانی شهبانو فرح لاهیجان‌اند؟» «بله.» «کی به‌ت گفته؟» «تو روزنامه نوشته.» «تو روزنامه یا شب‌نامه و اعلامیه؟» «روزنامه‌ی رستاخیز.» می‌ترسی بگویی، توی ساک‌ات است. جین‌پوش میکروفن در دست، در انتظار. یك بسته عكس‌ِ فتوكپی دست‌ِ مرد پیراهن سفید. می‌خواهی فرار كنی. بدوی. از این‌جا تا خانه بدوی. تا دم‌ِ در‌ِ خانه یك نفس بدوی. بروی پشت‌ِ لانه‌ی كبوترها پنهان بشوی. سیر گریه كنی. هُرم داغ هوا، تشنگی. «می‌شود آب بخورم؟» «الان می‌بریم‌ات آب خنك بخوری.» مثانه در آستانه‌ی انفجار. آب كه نمی‌گذارند بخوری، می‌گذارند بشاشی؟ نمی‌توانی بدوی. این بار نمی‌توانی. عكسی جلوی صورت‌ِ رنگ پریده‌ات:«این تو نیستی؟» «نه آقا، به خدا این من نیستم. این كه سبیل ندارد، عینك ندارد.» «الان معلوم می‌شود.» سبیل و عینك‌ می‌گذارد برای عكس. دوباره می‌گیرد جلویت:«نگفتم تویی؟» «نه آقا. به خدا این من نیستم.» جین‌پوش حالا از ماشین برگشته پیاده‌رو و مهربان شده. کارت‌ات را می‌دهد دست‌ات: «برو! پشت سرتم نگاه نکن!»

پنج ساعت تا انزلی می‌ترسی، می‌ترسی اتوبوس را نگه دارند، پیاده‌ات كنند. نه، شاملو شدن سخت است. می‌ترسی چریك بشوی. رحمانی به‌تر است. راحت‌تر است. تا دم‌ ِ در‌ِ خانه می‌دوی. در برابر‌ِ پرسش‌ِ مادر كه، ها! چی شده؟ به یك هیچ اكتفا می‌كنی. می‌روی.

طعم‌ِ تازه‌ی کتاب، الكل، سیگار، شب‌گردی ‌و دختر‌ِ هم‌سایه. عینک می‌زنی که بگویند کتاب زیاد می‌خوانی. از میکی اسپلین می‌رسی به امشب اشكی می‌ریزد. از امشب اشکی می‌ریزد به قصه باغ مریم. حالا یادداشت‌های زیر زمینی زیر بغل، جولان می‌دهی در کوچه‌ها و خیابان‌ها. جنگ شكر در كوبا را نمی‌دهند بخوانی. می‌گویند بعدا. بعدا می‌گویند، نداریم. دارند، نمی‌دهند. می‌گویند، شهاب عاشق‌ِ دختر هم‌سایه است. عاشق‌ِ خلق نیست.

چند تار مو پشت لب. در تلاطم ِ كشف‌ِ چیزی گُنگ در درونی متلاطم‌. غروب ِ پاییزیی. جلوی‌ ِ ویترین ‌ِ كتاب‌فروشی. چشم به كتاب‌ها. تازه مواجه شده‌ای با خودی تازه اما پاك گُم و كدر. كشش‌هایی همه نیمه روشن. نوشتن، ادبیات، بوی كتاب ِ تازه، دفتر ِ تازه، خودنویسِ تازه. شعر. نیما… نگران با من اِستاده سحر… برگ‌ها در هوا و زمین. باد گرم. تصویر درهم آدم‌ها، سایه‌ی شاخ و برگ‌‌ درخت در ویترین.

كف‌ِ دستی به نرمی دو کپل‌ات را لمس می‌كند؛ لمسی گویا و لال. فورا، به غریزه یا به شهود شاید، تعمد ِ روشن ِ آن سایش بیدار را درمی‌یابی. می‌ترسی. سر برمی‌گردانی. مردی ایستاده سمت چپ‌ات قدکوتاه، چاق، طاس، تیغه‌های خشن ریش. وقیحانه نگاه‌ات می‌کند. می‌خندد. دست در جیب به مالش. با آرنج نرم می‌زند به بازویت. با سر اشاره می‌کند به مغازه‌ی كنار كتاب‌فروشی: «ساندویچ می‌خوری، بخرم برات؟» كودک را می‌بینی زیر تیر چراغ‌ ِ برق. حسرت‌ِ پدری كه برای پسر ساندویچ می‌خرد. هول، تنهایی و عجز، دل و تن‌ات را می‌لرزانند. یادت نداده‌اند در برابر متجاوز چه کنی. تنها به روح و روان‌ات تجاوز کرده‌اند. مرد نزدیك‌تر می‌شود. دوباره می‌زند. این بار به سینمای این طرف اشاره می‌کند:«سینما می‌آی، بلیط بخرم برات؟» کودک ِ پیاده‌رو؛ پدری كه پسرش را به سینما می‌برد. تنگی‌ی نفس. تپش تند قلب. وحشت. فرار می‌كنی. می‌دوی. یك نفس می‌دوی. تا دم‌ِ در‌ِ خانه یك نفس می‌دوی. و در برابر‌ِ پرسش ِ مادر كه چه شده؟ به یك هیچ اكتفا می‌كنی. می‌روی.

ایستاده‌ای در پیاده‌‌رو. كنار تیر‌ِ چراغ برق. بی‌زار از سیاهی ِ پیراهن ِ تن. پلک‌ها تنگ شده از انعكاس ‌ِ آفتاب بر برف، خیره به سایه‌ی كوتاه‌‌ات. داری یک چیزی می‌فهمی. حسی داری گنگ. جای چیزی مهم و بزرگ خالی‌ست.

به آرامی سر بلند می‌کنی. بهمن را می‌بینی. آن طرف خیابان دست در دست پدر از آرایش‌گاه می‌آید بیرون. سر تراشیده. می‌فهمی دستی از بالای سرت کم شده. می‌ترسی. می‌دوی. تا دم‌ِ در‌ِ اتاق یك نفس می‌دوی. بهتی‌ست در چهره‌ات. مادر را كه می‌بینی، جهان دوباره همان می‌شود كه بود. سراسیمه می‌بوسی‌اش. در برابر‌ِ پرسش ِ مادر كه چه شده؟ به یك هیچ اكتفا می‌كنی. می‌روی.

تند تند می‌روی در جاده‌ی خاكی. بوی آب و گِل سرمست‌ترات كرده. کتاب باز می‌کنی. می‌خوانی. می‌بندی. به آسمان نگاه می‌کنی. یادت می‌رود. گردش ماه و زمین به دور خورشید. نمی‌توانی یاد بگیری. دل‌تنگ‌ِ مادری. هفته‌ای یک شب کم است دیدن مادر. دیگر تاب تنهایی، بی‌مادری نداری. بوی مادر می‌بَرَدَت. می‌روی خال‌ِ سیاه‌ ِ چانه‌ی مادر ببینی. دست مادر بگیری. بو بكشی. بوسه‌ی مادر بر گونه بگیری و از درخت‌ِ انجیر بروی بالا. چقدر راه رفته‌ای؟ مادر كه می‌بیندات، می‌گوید: «وای! خاکا می سر! تو ایا چی کونی[۱]» تو به یك هیچ اكتفا می‌كنی. می‌روی.

پوشه زیربغل. كزكرده گوشه‌ی حیاط. چشم به تكاپوی مورچه‌های زیر پا. قار قار کلاغ در گوش. دست بر پوست‌ِ سرخ و سوزان گونه‌ها. تحقیرشده، وحشت‌زده از خشم و خشونت. دل ِ پراز شوق‌ات درد می‌کند. از مدرسه برگشته‌ای. می‌خواهی بدوی، یك نفس بدوی. بروی. به سرعت بدوی. بروی، برسی به جایی كه این‌جا نباشد. بروی. از این تنهایی، از این  درماندگی بگریزی. می‌خواهی این درد و ترس را بِبَری جایی دور و غریب بگریی.

آب و شانه كرده بودی. عكس گرفته بودی. پوشه خریده بودی. صبح‌ِ زود‌ رفته بودی. گفته بودند، سِن‌ات نمی‌رسد. سال دیگر بیا. با بغض و امید تا خانه یك نفس دویده بودی. پدر باغ شخم می‌زد. مادر چیز می‌کاشت. گفته بودی، اسم‌ام را نمی‌نویسند. مادر گفته بود، جهنم، سال دیگر. هنوز خاك بر سر، تنها دشنام رایج خانه، از دهان‌ات بیرون نیامده، دست سنگین ِ پدر نشسته بود روی صورت‌ات که: «چی گفتی؟» به یك هیچی اكتفا کرده بودی. ایستاده بودی گوشه‌ی حیاط. کزکرده. می‌خواستی بدوی. یک نفس بدوی تا هیچ. نمی‌توانستی.

درد، هیجان و شادی در اتاق موج می‌زند. در و دیوار و سقف، همه در انتظار تو‌. نور گردسوز در تلاش ِ زنده ماندن. گرمای علاء‌الدین در تلاش ِ راندن ِ سرما. به هر گامی صدای جیرجیر حصیر، طنین‌اش خنده‌های ریز. حصیرها لوله شده روی ایوان، تکیه داده به دیوار اتاق، مشتاق لمس تن‌ات. قوقولی قوقوهای بلند خروس بالای لانه، باد به غبغب، تاج علم، به امید تسکین درد زائو. سگ‌ها خسته از شب سلانه سلانه از کنار پرچین در راه لانه، چشم به نور پنجره‌ی اتاق ِ کوچک و بلند بلند در گفت‌وگو: شب زنده‌داری دیگر در راه رسیدن. باغ چشم به راه آفتاب و باران بهار، سینه‌اش آماده‌ی پاهای تو. نرمه برف بر شاخه‌ها. نسیم آغشته به بوی بهار. غباری نازک از خاکه برف در هوا. رود‌ ِ کنار باغ تشنه. دریای نزدیک آرام. ماه و تنها رفتگر شهر، پیدا و ناپیدا در مه. وقت دل کندن از گرما و تاریكی شكم مادر.

ساعت‌هاست نشسته‌ای جلوی این كامپیوتر و داری یك بند می‌نویسی. خاطره می‌نویسی. ادبیات نمی‌نویسی.


[۱] خاکم بر سر، تو این‌جا چه می‌كنی؟

۱

تصمیم جدی گرفتم هفتاد ساله که شدم، به نویسنده‌های جوان توصیه بکنم، پاییز و زمستان بنویسند، بهار و تابستان را بگذارند برای ویرایش و گردش.

۱ از کتاب در دست ترجمه‌ی «محاکمه‌ی دیگر، نامه‌های کافکا به فلیسه»

الیاس کانتی در «محاکمه‌ی دیگر، نامه‌های کافکا به فلیسه» به طور عمده با مراجعه به نامه‌های کافکا به فلیسه و گاه گداری با مراجعه به یادداشت‌ها و نامه‌های کافکا به این و آن تردید و تزلزل‌های او را در تمام امور پیش روی خواننده می‌گذارد. یکی از این موارد دیدار مجدد کافکا و فلیسه پس از هفت ماه است، پس از شبی که برای نخستین بار در خانه‌ی ماکس برود در پراگ هم‌دیگر را دیده‌اند. کافکا قرار است در روزهای تعطیل عید پاک برود برلین به دیدن فلیسه. کانتی می‌نویسد:

کافکا شانزدهم، یک‌شنبه‌ی پیش از عید پاک به فلیسه می‌نویسد: «… عید پاک یعنی یک‌شنبه یا دوشنبه، هر ساعتی که شد برای من وقت داری و اگر داشته باشی، به نظرات خوب است بیایم؟»

دوشنبه می‌نویسد:«نمی‌دانم بتوانم بیایم یا نه. امروز که هنوز معلوم نیست، فردا ممکن است معلوم بشود … چهارشنبه ساعت ده حتما خبرات می‌کنم.»

سه‌شنبه می‌نویسد: «سفرم در نفس خودش با مانع روبروست و این مانع، می‌ترسم، هم‌چنان وجود داشته باشد. اما به مثابه یک مانع اهمیت‌اش را از دست داده و من می‌توانم، تاجایی که به این مانع مربوط می‌شود، بیایم. خواستم فقط  فورا خبر داده باشم.»

چهارشنبه: «… صبح یک‌شنبه کجا می‌توانم ببینم‌ات؟ اگر با این وجود مانعی برای آمدن‌ام پیش آمد، دیر دیر تا شنبه تلگراف می‌زنم.»

پنج‌شنبه: «… علاوه بر تهدیدهای قدیمی اضافه شدن ِ تهدیدهای تازه پیداشده به موانع احتمالی سفر کوتاه … »

جمعه: «… با تمام این احوال آمدن‌ام هنوز هیچ معلوم نیست. تازه فردا پیش از ظهر معلوم می‌شود … »

این نامه را اما شنبه بیست و دوم صبح زود پست می‌کند. روی پاکت نامه به عنوان آخرین خبر می‌نویسد: «هنوز هم معلوم نیست» اما همان روز سوار قطاری می‌شود که به برلین می‌رود و شب دیروقت می‌رسد آن‌جا.

۰

باور کنید، اگر کافکا و نیچه و سارتر و مارکس و گاندی و آینشتاین و اره و اوره می‌دانستند، ایرانی‌ها چه خزعبلاتی به اسم کلمات قصار به ناف‌شان می‌بندند، در گور می‌لرزیدند. مارکز که خاک رفته‌گان عمر او باد ، حتما سکته می‌کرد، می‌مُرد.

پسانوشت (!!!): در شرایطی که دیگر آدم حتا می‌ترسد از اصطلاح خاله زنکی استفاده کند و در شرایطی که معادل برابری‌جویانه‌ی “دایی مردکی” هم برایش ساخته شده، ترسیدم در ادامه‌ی “اره و اوره” بنویسم “شمسی کوره”. ممکن بود بگویند استفاده از این اصطلاح  نشانه‌ی یک ذهنیت ِ ضدزن و ایناست.

۰ پاره‌ای از رمان در دست انتشار

تنهایی یا آدم را مقاوم و مقاوم‌تر می‌کند و یا پاک درهم می‌شکند. من درهم شکسته‌ام بس که هرزه و ولنگارم. از دست خودم ذله شده‌ام. روزهایم به کار می‌گذرد و شب‌هایم در نشئگی دود و الکل و وب‌ول‌گردی و چت و تماشای سایت‌های پورنو‏‎. روز به روز بیشتر آلوده‌ی مخدارت می‌شوم. پول داشته باشم، کوک هم می‌خرم و خط‌های بلند و باریک می‌زنم. نه می‌خوانم، نه می‌نویسم. نه کسی را دوست دارم و نه کسی دوستم دارد. دلم دایم آشوب است. تشویش دارم. منگ و ملولم. همیشه سردم است. به شدت تنهایم. هیچ جور تحمل هیچ کس را ندارم. می‌خواهم شده حتا یک روز نروم بیرون. کسی را نبینم. با کسی حرف نزنم. به حرف کسی گوش نکنم. سكوت كنم. گوشه بگیرم. به انزوا بروم. تنها باشم. اما نمی‌شود. نمی‌توانم. اراده ندارم. انگیزه ندارم. جنم ندارم. ندارم. من هیچ ندارم، نه وقت، نه حوصله، نه امید، نه استعداد. راه نجاتی نمانده. اصلا نجاتی در کار نیست. من تمام شده‌ام. همه چیز تمام شده است. تسلیم شده‌ام. محکوم‌ام به وصله پینه کردن امروز به فردا در حسرت عشق و نوشتن، تا ثانیه‌ی مرگ. از شاشیدن تا نوشتن، به درستی همه‌ی کارهایم شك دارم. همیشه فکر می‌کنم دیگران بهتر از من می‌دانند. آن‌ها موفق شده‌اند و تنها من وامانده و جامانده‌ام. سرشکسته و شکسته‌سر عقب مانده‌ام. همه جلواند. قهرمان‌اند. خوب‌اند. بهتراند. قبول شده‌اند. بُرده‌اند. به همه‌شان رشك می‌برم، به همه‌ی این دیگران، این موفق‌ها، این‌ها كه نظم و سامان دارند، نمونه و سرمشق‌اند، منظم‌اند، مرتب‌اند، خوش‌بخت‌اند، راضی‌اند، از آزمون زندگی سربلند بیرون آمده‌اند، اراده‌ای پولادین دارند، اهل تصمیم و عمل‌اند. دیگر تاب این‌همه شلوغی، این‌همه وظیفه، این‌همه مقایسه را ندارم. باخته‌ام. بله، پاکباخته دقیق‌ترین توصیف وضع من است. همه چیز را باخته‌ام، دل را، پول را، وطن را، خانواده را. تمام چیزهایی را كه می‌شد به آن‌ها چنگ زد و تكیه داد و سرپا ماند و زندگی كرد و خورد و خوابید و گایید و سفركرد و خندید و لذت برد. همه را یکی یکی به داو گذاشته‌ام و باخته‌ام. به هیچ‌کدام از تصمیم‌هایم عمل نمی‌کنم. همه با از فردا شروع می‌شوند. از فردا می‌نویسم. از فردا الكل نمی‌خورم. از فردا گراس نمی‌كشم. از فردا رابطه با ماری را تمام می‌كنم. از فردا ایپسیلن نمی‌روم. از فردا به انبوه كارهای عقب افتاده می‌رسم و هزاران هزار قول دیگر. شمردن‌شان حالم را بیشتر از خودم بهم می‌زند. من نه لایق عشقم نه نوشتن. هر چه که در طول سال‌ها نوشته‌ام، همه‌اش مهمل و زنجموره است، خط خطی‌هایی است ناقص، بی‌ربط به ادبیات، قلم‌فرسایی‌هایی بیهوده. مثل جوع‌گرفته‌ها می‌خورم و میان همهمه‌ی بایدها و نبایدها، تشویش‌ها و دلهره‌ها خوابم نمی‌برد. از رمق که می‌افتم، بیهوش می‌شوم و یکی دو ساعت نشده بیدار می‌شوم. گویا یکی منتظر ایستاده کنارم تا چشم‌ام گرم بشود و او دست و پایم را از هر طرف بکشد و مدام هشدار بدهد: نخواب! بیدار شو! نخواب! استمناء هم دیگر کارساز نیست. مرتب خواب سقوط در آسانسور می‌بینم. والیوم می‌خورم و به اغما می‌روم تا كابوس‌ها دوباره از خواب بپراندم. همان‌جا درون تخت سیگاری می‌پیچیم و می‌کشم. دهانم که خوب تلخ شد، چشم‌هایم سنگین می‌شود و باز کابوسی دیگر یا بینی ِ خیس ِ داداشی بیدارم کند. (حالا اسم‌اش را یادگرفته. صدایش که می‌زنم بدو بدو می‌آید. وقتی دعوایش می‌کنم، سخت می‌ترسد. امرو یکی از گلدان‌ها را شکست.) طُرفه این که همیشه در انتظار واقعه‌ای خوش‌آیند‌ام. فکر می‌کنم هر آن اتفاقی در شرف وقوع است که زندگی‌ام را از این رو به آن رو می‌کند و این شوره‌زار، ناگهان اقیانوس می‌شود. مگر عشق اعجاز کند. نمی‌توانم شبح مامان و خبیث را از خودم برانم. چسبیده‌اند به درون‌ام، به روح‌ام، به وجودم. نمی‌روند. سمج‌اند. به درون‌ام ناخن می‌کشند، به روح‌ام سوهان می‌کشند که نمی‌توانی! بی‌عرضه‌ای! بی‌لیاقتی! تنبلی!

۰

گفت: … بنابراین  از نظر ویتگنشتاین تبعاً – با ت ِ دو نقطه – طرح یه مسئله‌ی فلسفی فقط در غیاب زبان ممکنه. روشنه؟

گفتم: نع! من هنوز تو کف  ِ اون تبعاً با ت ِ دو نقطه‌تم.

۰ زنده باد

وقتی نوشتن پیش نمی‌رود، با خودم می‌گویم، خوش به حال مترجم. کارش سخت نیست چون همه‌ی اجزای اثر از پیش معلوم است.

وقتی ترجمه پیش نمی‌رود، با خودم می‌گویم، خوش به حال نویسنده. کارش سخت نیست چون در انتخاب همه‌ی اجزای اثر آزاد است.

در هر دو حال اما سرانجام با خودم می‌گویم: زنده باد آزادی نویسنده.

۰ چُس نفس

– … فامیل نسبی ما نبودن. سببی بودن. نسبی و نسبی می‌دونی یعنی چی؟

–  آره. می‌دونم.

– فامیل نسبی و سببی با هم فرق دارن.

– می‌دونم.

– فامیل نسبی یعنی وقتی یه مرد یا یه زن از دو تا خونواده‌ی مختلف …

– می‌دونم.

– فامیل  سبببی یعنی وقتی یه مرد یا یه زن از یک خونواده‌ …

– نمودی. گفتم می‌دونم فرق‌شون چیه. حرفتو بزن.

– نمی‌ذاری که.

۱

–  این اعراب وحشی دین ما را عوض کردند، زبان ما را عوض کردند، به سرزمین عزیزمان پارس تجاوز کردند.
–  خُب، شما کجا بودی اونوخ؟ تو استخرهای برزیل؟

صفحات 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28