۰ گلایه

 

«حتما خوشی زده زیر دلت که برگشته‌ای ایران.» این جمله را کسانی به من می‌گویند که یا تصوری از زندگی در غرب در ذهن‌شان وجود دارد (یا ساخته شده) ایده‌آل و عاری از هر گونه عیب و نقص و یا تا امروز پای‌شان را بیرون از مرزهای ایران نگذاشته‌اند. دست بالا یک ماه کمتر یا بیشتر توریستی رفته‌اند ترکیه یا یک کشور دیگر. و یا این‌که تازه پای‌شان رسیده به غرب و هنوز عرق تن‌شان خشک نشده.
این‌ها در حالی به مسند قضاوت می‌نشینند و حکم صادر می‌کنند که نه کمتر شناختی از شخص من و تاریخ و نوع زندگی و شخصیت و روح و روان و گرایش‌های ذاتی من دارند و نه هیچ ارزشی برای تصمیم‌های ناشی از تجربه‌های چو منی قایل‌اند که نزدیک به شصت سال از عمرش می‌گذرد، بیشتر از نصف عمرش را در غرب گذارنده، دو کلمه زبان یاد گرفته و سرش بیشتر توی کتاب و دفتر است.
در یک کلام این عالمان دهر صلاح مرا بهتر از خودم تشخیص می‌دهند.

تکمله‌ی ناگزیر: من نه به کسی توصیه می‌کنم برود، نه توصیه می‌کنم برگردد یا بماند. نسخه‌ی حاضر آماده‌ای وجود ندارد که به کار همه بیاید. هر کس با توجه به مجموعه شرایط ویژه‌ی شخص خودش تصمیم می‌گیرد و دست به عمل می‌زند، چنان‌که من.

۰

پادشاه در خواب است

هرتا مولر
ترجمه‌ی ناصر غیاثی

قبل از جنگ دسته نوازندگان ده در لباس فرم قرمزسیر ایستاده بود توی ایستگاه قطار. سایه‌بان ایستگاه پر بود از ریسه‌های آویزان ِ سوسن و مینا و اقاقیا. مردم لباس‌های شسته‌رُفته به تن کرده بودند. کودکان جوراب‌های ساق بلند سفید پوشیده بودند و دسته گل‌های سنگینی را گرفته بودند جلوی صورت‌شان.
قطار که وارد ایستگاه شد، دسته‌ی نوازندگان موزیک مارش نواخت. مردم کف زدند. بچه‌ها گل‌ها را پرت کردند توی هوا. قطار آهسته می‌رفت. مرد جوانی دست درازش را از پنجره آورد بیرون. انگشتانش را از هم گشود و فریادزد: «ساکت! اعلیحضرت خوابند.»
قطار که از ایستگاه بیرون می‌رفت، گل‌های بز سفید از مراتع برمی‌گشت. بزها از کنار ریل‌ها گذشتند و دسته‌گل‌ها را خوردند.
نوازندگان به خانه رفتند همراه با مارشی ناتمام. مردان و زنان به خانه رفته بودند همراه با دست‌تکان‌دادن‌هایی ناتمام. بچه‌ها به خانه رفته بودند با دست‌هایی خالی.

دخترکی که قرار بود بعد از پایان مارش و تمام‌شدن کف‌زدن‌ها، شعری برای پادشاه دکلمه کند، تنها نشسته بود در سالن انتظار ایستگاه و می‌گریست. آن‌قدر که بزها تمام دسته‌گلها را خوردند.

از رمان «قرقاول بزرگی‌ست آدمی در جهان» که ترجمه‌اش را همین روزها تحویل نشر چشمه خواهم داد.

۸ از این‌جا و از آن‌جا

آن‌جا که بودم، سی و سه سال تمام، تقریبا هر روز مستقیم یا غیرمستقیم می‌پرسیدند: «مال کجایی؟» و من تا مبادا احیاناً زشتی‌ها تداعی‌شان بشود، نمی‌گفتم “ایران”، می‌گفتم “پرزین” تا یاد چیزهای زیبا بیافتند، یاد ِ هزارویک شب و شطرنج و قالی و گربه‌ی ایرانی.
حالا این‌جا اما که باز هم‌چنان همان سئوال را می‌پرسند، سرخوش می‌گویم: «یعنی از این لهجه‌ی زیبایم پیدا نیست؟»

۲ سال نودوپنج

سال یا باید شیش – هفت غروب تحویل بشود که هم حمامت را رفته باشی، هم نهارت را خورده باشی و هم چای بعد از چرت بعدازظهرت را. یا ده – ده ونیم شب که با تن تمیز و شکم سیر آماده باشی برای یک عیش و عشرت شبانه ی نوروزی تا خود کله ی سحر و کله پاچه ی بعداز آن و خوابی خوش و سنگین تا لنگ ظهر. نه صبح ِ خروسخوان ساعت هشت صبح.

۰ چرا برگشته‌ام

از روزی که تصمیم به برگشتن گرفتم تا همین امروز که دیگر چهار پنج ماهی است تصمیمم را عملی کرده‌ام (و چه خوب کرده‌ام)، به کرات از من پرسیده و می‌پرسند، چرا برگشته‌ام آن‌هم امروزه روز که همه می‌خواهند بروند. از همان اول کار با خودم قرار گذاشته بودم انگیزه‌هایم برای برگشتن را دستمایه‌ی کتابی بکنم. هنوز نمی‌دانم چگونه کتابی خواهد شد، اما تا آن زمان چکیده‌ی دلایلم را این‌جا برای کسانی مینویسم که یحتمل همین سئوال را از من دارند، با این توضیح که همه‌ی این دلایل کمابیش از اهمیت یک‌سانی برخوردارند.
یکم) آفتاب. یازده ماه از سال هوای آلمان یا ابری‌ست یا بارانی. حال آن‌که به قول ما گیلک‌ها هواخوشی دیل خوشیه. دوم) غذا، میوه و سبزی. سبزی به معنای ایرانی‌اش که اصلا در آلمان نیست. میوه‌ها همه خوشکل و خوشرنگ اما بی‌طعم و مزه‌ا‌ند و آلوده به انواع و اقسام مواد نگهدارنده‌ی مجاز. میوه‌های خاص ایرانی از قبیل به و لیموشیرین و انار و خربزه فقط در فصلش و به مدت کوتاهی آن‌هم تنها در شهرهای بزرگ آلمان پیدامی‌شود. دیگر از نبود مطلق ماهی سفید و ماهی‌شور و اشپل و زیتون پرورده و درار و غیرو نمی‌گویم. سوم) تنهایی، تنهایی و باز هم تنهایی. آدم در آلمان تنهاست. آتش بگیری، یکی نیست یک چکه آب روی آتشت بریزد. هیچ‌کس وقت ندارد. چهارم) عدم احساس تعلق. در تمام سی و چند سالی که آن‌جا بودم، حس خارجی‌بودن دایم با من بود. پنجم) دوری از خانواده و بستگان یا همان تنهایی در بُعد ِ اندوه‌بارترش. ششم) کسی مثل من که کارش با زبان است، بهتر است در محیط آن زبانی زندگی کند که به آن می‌نویسد و ترجمه می‌کند.

پینوشت: جهت رفع سوتفاهم احتمالی اضافه کنم که حرفم این نیست که آلمان جامعه‌ی بدی‌ست. من نه تنها بسیار بسیار زیاد از آلمانی‌ها آموخته‌ام بل سپاسگزارشان هم هستم که سی وچند سال مرا در کنار خود جا دادند. آلمان خوب است برای آلمانی‌ها و نه من.

۰ آشی که کافکا پخت

نامه‌ی یکی از خوانندگان کافکا به او به ترجمه‌ی من

[برلین] شارلوتنبورگ، دهم آوریل ۱۹۱۷
آقای محترم
شما باعث ناراحتی‌ام شده‌اید. من مسخ شما را خریدم و به دخترخاله‌ام هدیه دادم. اما او از این داستان سردرنیاورد. دخترخاله‌ام کتاب را به مادرش داد. او هم سردرنیاورد. مادرش کتاب را به آن یکی دخترخاله‌ام داد. او هم سردرنیاورد. حالا به من نامه نوشته‌اند که داستان را برایشان تعبیر و تفسیر کنم، چون دکتر خانواده هستم. اما من هم مستاصل مانده‌ام.
جناب! من ماه‌ها توی سنگرها با روس‌ها سروکله زدم و پلک روی پلک نگذاشتم. اما تحمل این را ندارم که آبرویم پیش دخترخاله‌هایم برود.
فقط شما می‌توانید کمکم کنید. مجبورید کمکم کنید چون این آشی‌ست که شما برای من پخته‌اید. بنابراین خواهش می‌کنم به من بگویید دخترخاله‌ام چه تصوری باید در مورد مسخ داشته باشد.
با احترامات فائقه
مخلص دکتر زیگفرید وُلف

پینوشت: ابتدا تصور می‌شد که این نامه شوخی آشنایان کافکا با او باشد. اما بعدا معلوم شد که کسی به نام دکتر زیگفرید وُلف واقعا وجود داشت. اصل نامه در آرشیو ادبیات مارباخ آلمان نگهداری می‌شود.

۲ پیام شاملو

“شاملو از آن دنیا پیام فرستاده: (تو صفحه ی اول چاپ بعدی مجموعه آثارم با حروف درشت از قول من بنویسید: (هرگونه مخ زنی ازطریق شعرهای من ممنوع)!”
امروز توی یک کتابفروشی شنیدم.

۱ پرسش و پاسخ

می‌گوید: «شیش هفت صفحه‌ی آخر کتابتو خوندم. چی می‌خواس بگه نویسنده‌ش؟» می‌گویم: «کدوم کتاب؟» می‌گوید: «همین کتابی که از شکسپیر ترجمه کردی دیگه؟» می‌گویم: «شکسپیر؟ من که از شکسپیر چیزی ترجمه نکردم.» می‌گوید: «چه می‌دونم بابا. گفتم که شیش هفت صفحه‌ی آخرشو خوندم. همین یارو دیگه. اسمش چی بود؟ سخت بود شبیه شکسپیر بود» می‌گویم: «اسم کتاب چی بود؟» می‌گوید: «یادم نیست. همینی که شهرت پهرت توش بود.» می‌گویم: «ها. شهرت دیرهنگام؟ شنیتسلر؟ آرتور شنیتسلر؟» می‌گوید: «ها! همون.» می‌گویم: «منم نمی‌دونم والا. حالا دیدم، می‌پرسم ازش.»

۰ از خوشی ها و مصائب زبان

خیلی که جوان بودم “تصویر دوریان گری” را می خواندم “تصویر دورویانگری” (بر وزن ریخته گری تقریباً). پیش خودم خیال می کردم لابد اسکار وایلد در این کتاب کسانی را به وصف کشیده که مثلاً به دورویی گرویده و حیله گر و مکار و دورو شده اند. تا این که روزی به قول معروف سرانجام حقیقت امر بر من روشن شد و فهمیدم که دورویاونگری نیست وDorian Gray است.
چند وقت کتاب بسیار بسیار مزخرفی به دستم افتاد با عنوان «زن، غول و ارابه، مجموعه داستان های نیما یوشیج، گردآوری و تدوین روح الله مهدی پور عمرانی». دیدم نوشته: «نیما با دیدگانی تیزبین … رفتارهای… انسان ها را [بله، بله، رفتارهای انسان ها را]… در معرض دید همگان قرار می دهد و دورویانگری و مکر و ترفندشان را به ریشخند می گیرد.»
خیلی خوش به حالم شد. گفتم: شادا آقای غیاثی که تو تنها مرد ِ تنهای شب نبودی.

۰ دل‌تنگی

تا امروز دلم برای هیچ چیز آلمان تنگ نشده، مگر اینترنت پرسرعت و فیلترنشده‌اش.

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12