۰ ایزدبانو

این داستان را هم  از کتاب «کاروان …» حذف کرده‌اند.

ایزدبانو

فرانتس هولر

ناصر غیاثی

در آغاز، پیش از آن که جهان خلق شود، خدا برای خودش توی هیچ گشت می‌زد که چیزی پیدا کند. دیگر کم و بیش ناامید شده بود و از خستگی داشت می‌مُرد که ناگهان دید، ایستاده جلوی یک آلونک بزرگ. در زد. ایزدبانویی در را باز کرد و از او خواست داخل شود.

ایزدبانو که داشت توی آکواریوم انواع گیاهان آب‌زی وارد می‌کرد، گفت: «مشغول خلقتم اما می‌توانی کمی بنشینی و به کار کردنم نگاه کنی.»

خدا از تعجب شاخ درآورده بود. هیچ وقت به فکرش نرسیده بود، عنصری مثل آب خلق کند. ایزدبانو در حالی که لب‌خند می‌زد، گفت: «اتفاقن همین این اُس و اساس حیات است.»

بعد از مدتی خدا پرسید: «کمکی از دستم برمی‌آید؟». ایزدبانو گفت: «خیلی ممنون می‌شوم اگر مخلوقات ِ تا کنون‌‌ام را به یکی از سیاره‌هایی ببری که کمی دورتر ساخته‌ام. به‌تر است محض امتحان با یکی از بی‌اهمیت‌ترین‌شان شروع کنی.»

پس خدا هم شروع کرد به بردن ِ یک یک ِ مخلوقات ِ ایزدبانو به زمین. جای تعجب نیست که آدم‌های روی این سیاره فقط خدایی را می‌شناختند که همه‌ی این‌ها را روی زمین آورده بود و خیال می‌کردند خالق اصلی اوست. اما از ایزدبانویی که خلقت را بنا گذاشته بود، بی‌خبر بودند. به همین خاطر وقت‌اش رسیده که به او هم اشاره‌ای بشود.

۲ امر دیگر

این داستان هم‌راه برخی داستان‌های دیگر از کتاب «کاروان ته کوزه‌ی شیر» حذف شده است. حذف شده‌ها را به تدریج می‌گذارم در همین صفحه.

فرانتس هولر

ناصر غیاثی

گارسون که داشت بشقاب و قاشق چنگال را جمع می‌کرد، از مشتری پرسید: «امر دیگری باشد» مشتری گفت: «یک کنیاک ِ ناپلئون، یک ویلا در کوه‌های زوریخ، یک ماشین کورسی و یک زن که بشود باهاش دل به دریا زد.»

گارسون گفت: «کمی زیاده‌خواهی است ولی ببینم چکار می‌شود کرد.»

چند لحظه بعد که داشت کنیاک را سرو می‌کرد، یک دفتردار با او بود که ِ هبه‌نامه‌ی یک ویلا در خیابان کرونلاین با یک ماشین کورسی در گاراژ را هم‌راه خود داشت. مشتری تشکر کرد و جرعه‌ای نوشید. در همین لحظه یک زن با چشمانی درخشان نشست پشت میزش و خودش را به عنوان زنی معرفی کرد که در دل به دریا زدن شهره‌ی خاص و عام است. مشتری پیش از این که رستوران را هم‌راه زن ترک کند، در دفترش نوشت: «کیفیت غذا متوسط، پذیرایی عالی.»

۰ از تملق

ده یازده سال پیش بوده باید باشد. لطفی برلین کنسرت تک نفره داشت. اگر اشتباه نکنم آن‌وقت‌ها سویس زندگی می‌کرد. وارد سالن که شد، ملت بلند شدند و دست زدند. لطفی با چهره‌ای خالی از لب‌خند، صم و بکم و سر به زیر افکنده رفت طرف سن. یک پیراهن سفید بلند تن‌اش بود با یک شلور نخی سفید گشاد و یک جفت گیوه‌ی سفید پاشنه خوابیده در پای برهنه‌اش. با آن هیکل و ریش و موی بلند و سفید  شده بود عین قلندری از خاورزمین در آغاز قرن بیست و یکم در کلان‌شهری به نام برلین. پای پله‌های سن که رسید، گیوه‌ را در آورد و رفت بالا، نشست روی تشک‌چه.

کنسرت که تمام شد، بلند شد. باز هم با همان سر ِ به زیر افکنده و همان نگاه سرد به زیر پا و  همان چهره‌ی بی‌لب‌خند کمی، خیلی کم، خم شد، به کف سن نگاه کرد و رفت طرف پله‌ها. مردی که نزدیک پله‌ها نشسته بود، در کمال خضوع و خشوع و لب‌خندی قدردان بر لب بلند شد و گیوه‌ی لطفی را پیش پایش جفت کرد. لطفی نه مانع شد، نه سری تکان داد و نه حتا نگاه‌اش کرد. گیوه را پوشید و همان جور که آمده بود، رفت.

تملق شنیدن و دم برنیاوردن همان اندازه کریه و سخیف است که تملق گفتن.

۰ یاد ِ مچ ِ دست ِ ولی چوب‌پنبه

اسم‌اش ولی بود. ولی برای تفکیک ولی‌ها از هم یک کنیه هم به او داده بودند: چوب‌پنبه. چرا چوب‌پنبه؟ خدا می‌داند. کنیه جهت تفکیک آدم‌ها البته امری ضروری بود و هست. مثلن برای تفکیک محمدها از هم یک ممددراز داشتیم چون قدش بلند بود و یک پاچه ممد (ممد کوتوله) چون قدش کوتاه بود. یک پاچه علی‌آقا داشتیم، یک جوت علی‌آقا، چون لکنت زبان داشت. یک علی دلال هم داشتیم چون دلال بود. حسین پامودوری (حسین گوجه فرنگی) هم داشتیم چون از گوجه فرنگی بدش می‌آمد. یکی از محمدعلی‌ها و برادرش را که با گفتن ِ مامدالی پامودور (محمدعلی گوجه) رسمن دیوانه کرده بودند.

برگردیم به ولی چوب پنبه. ولی اپیکوریست بود ولی خودش نمی‌دانست. آخر روی مچ دست چپ‌اش خال‌کوبی کرده بود: این نیز بگذرد.

سال‌هاست، هر وقت اوضاعم به هم می‌ریزد یا خیلی به من خوش می‌گذرد، خط و رنگ خال‌کوبی مچ دست ولی چوب‌پنبه جلوی چشم‌ام ظاهر می‌شود.

۰ در غرب اتفاق افتاد (۳)

به یاد آقا میلاد یوسفی که آگاه بر اهمیت شکم است

معروف خاص و عام است که یکی از راه‌های ورود به دل آلمانی، غذایی‌ست که نشناسد. اول بویش می‌کند، بعد با کنج‌کاوی چشم می‌دوزد به غذا و می‌پرسد «چی توش هست؟» حالا تو بیا بگو مثلن زرشک به آلمانی چه می‌شود (بعضی‌هاشان که دیگر شورش را درمی‌آورند. مثلن اگر سالاد اولیه درست کنی، می‌پرسند:«با چی باید خورد؟»). یک لقمه برمی‌دارند، خوب مزمزه‌اش می‌کنند، بعد چشم‌ها را می‌بندند ودو سه ثانیه تمرکز می‌کنند. سرانجام می‌گویند: «مممممممم. خیلی خوش‌مزه‌ست.»

باری، صد سخن به یک سخن، یک روز مردی ایرانی به  زنی آلمانی می‌گوید:«ما یک غذایی داریم که خیلی خیلی خوش‌مزه‌ست. باید دعوت‌ات بکنم، بیایی بخوریم.» زن می‌پرسد:«چی توش هست؟» مرد مثل آب روان ازبر می‌گوید:«ران گوساله، لوبیا قرمز، جعفری، گشنیز، اسفناج، لیموامانی، آب‌لیمو و زردچوبه.» با وجود ورزیدگی در زبان، هیچ وقت آلمانی ِ تره و شنبلیله یادش نمی‌ماند. پس ادامه داد: «و چند تا سبزی دیگر که تو آلمان نیست.» زردچوبه را هم به عمد آخر از همه گفته بود، تا دهان زن حسابی آب بیافتد. منتظر که زن بگوید، با کمال میل، می‌شنود: «قورمه سبزی را می‌گویی؟ پیازش یادت رفت. در ضمن اون دو تا بچه رو می‌بینی؟ از محصولات قورمه ‌سبزی‌اند.»

۲ آقای راستگو

تازه یکی دو ماه بود آمده بودم این‌جا و از آلمانی فقط “بله”، “خیر” و “ممنون” بلد بودم. یک آقایی بود به اسم راستگو که سه چهار ماهی زودتر آمده بود. می‌گفت، قبل‌اش هم یک سالی این‌جا بوده. ما هم تازه از ایران آمده، خیال می‌کردیم، آدم یک سال که در یک کشور زندگی بکند، دیگر زبان‌اش عالی‌ست. پس به چشم استاد نگاهش می‌کردیم و هر وقت شکالی داشتیم، می‌رفتیم سراغ‌اش.  یک بار ازش پرسیدم: «آقای راستگو، دروغ به آلمانی چه می‌شود؟» کمی فکر کرد و گفت «آلمانی‌ها چون دروغ نمی‌گویند، این کلمه‌ در فرهنگ‌شان نیست.» گفتم: «مگر می‌شود؟» گفت:«چرا نمی‌شود؟ نمی‌بینی اسکیموها به قولی هفت تا و به قولی چهل و نه ‌تا لغت برای برف دارند؟ این‌جا عکس قضیه است.»

بعد از سال‌ها حسب اتفاق دیدم‌اش. خاطرات آن سال‌ها را که مرور می‌کردیم، ازش پرسیدم: «فلانی، قضیه‌ی دروغ یادت هست؟» گفت: «نه. چی بود قضیه‌اش؟» یادش آوردم. به آلمانی گفت، دروغ است.

۰ آموزش ِ بازی نزد استاد

نباید بگذاری تریاک تو با بازی بکند. تو باید باهاش بازی کنی. اگر امروز  ساعت چهار بکشی،  فردا سر ساعت چهار می‌گوید، بیا مرا بکش. تو چکار باید بکنی؟ باید بگویی، نه. من بازی‌چه‌ی دست تو نمی‌شوم. امروز ساعت دو می‌کشم. فردا ساعت دو دوباره یقه‌ات را می‌گیرد. می‌گویی چی؟ می‌گویی، نخیر، من با تو بازی می‌کنم، نه تو با من. امروز ساعت پنج می‌کشمت. پس فردا هم ده صبح می‌کشی. من الان سی و چند سال است دارم همین‌طور باهاش بازی می‌کنم. هنوز نتوانسته با من بازی بکند.

۰ حافظ به سعی اُبلوموف

گفت آسان گير بر خود كارها كز روی طبع – سخت می‌گيرد جهان بر مردمان سخت كوش

۰ شعر بلند، داستان کوتاه

دوستی تعریف می‌کرد، از عمران صلاحی پرسیدند، چرا داستان نمی‌نویسی؟ گفت، چون وقتی یک شعر ِ ده صفحه‌ای بنویسی، می‌گویند، فلانی یک شعر بلند نوشت اما اگر پانزده صفحه داستان بنویسی، می‌گویند، طرف یک داستان کوتاه نوشت.

۰ جوانی، پیری

راسل و فونتانه و چرچیل و بسیاری دیگر می‌گویند:

آن که در جوانی انقلابی نباشد، دل ندارد و آن که در پیری محافظه‌کار نباشد، عقل ندارد.

آن که در جوانی انقلابی نباشد، دل ندارد و آن که در پیری هنوز هم انقلابی است، عقل ندارد.

آن که در جوانی انقلابی نباشد، در پیری مرتجع می‌شود.

صفحات 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30