۰ دل‌تنگی

تا امروز دلم برای هیچ چیز آلمان تنگ نشده، مگر اینترنت پرسرعت و فیلترنشده‌اش.

۰ بازگشت

سرانجام پس از سی و اندی سال زندگی در جمهوری فدرال آلمان عزیز، حالا ساکن روستای کوچکی شده‌ام عزیزتر در چهارمحال بختیاری، کنار دریاچه، در دامنه‌ی کوه و در سکوت محض.
دارم دورخیز می‌کنم برای خواندن و نوشتن در وطن.

۰ خروس بی‌محل

سوار که شد بوی بادام سوخته پیچید تو ماشین و یک دفعه پرتم کرد به ایران. گفتم این حتما خارجی‌ست وگرنه آلمانی و بادام سوخته؟ برگشتم. دیدم نخیر، آلمانی‌ست. بعدش هم که بسته را گرفت جلوم، عطر بادام سوخته دیگر هوش و حواسی برایم باقی نگذاشته بود. غرق در غرقاب نوستالژی و بهت شنیدم می‌پرسد: «می‌خواهی؟» بیشتر غرق غرقاب شدم. مگر می‌شود؟ آلمانی و بفرمازدن؟ آن هم وقتی پای خوراکی در میان باشد؟ ملغمه‌ای از ناباوری و درد غربت و دهن آب افتاده و … دست به دست هم دادند و باعث شدند از خود بیخود و ناخودآگاه از دهنم در برود که «نه. خیلی ممنون.»
گفتم و سوختم. ولی دیگر دیر شده بود. به قول خودشان قطار دیگر راه افتاده بود که تازه یادم آمده بود که ای دل غافل آلمانی فقط یک بار بفرما می‌زند، اگر بزند.
خلاصه تمام آن یک ربع بیست دقیقه را که باهم بودیم، او مشغول ملچ وملوچ بود و من مشغول سرزنش به خروس بی‌محل ناخودآگاه ایرانی‌ام.
البته ناگفته نماند که طبق معمول به خودم بد نگذراندم و همان شب به مقدار کافی و وافی بادام سوخته ابتیاع نمودم.

۲ درباره‌ی ترجمه‌ی نمایشنامه‌ی “در بسته” یا همان “دوزخ” سارتر

پارسال حدوداً همین وقت ها بود. یک روز زیر نم نم باران ِ رشت من و کورش [رنجبر] منتظر بازشدن در خانه ی فرهنگ گیلان بودیم که کورش گفت: «بیا! برات یک هدیه [یا سورپرایز؟] آوردم.» کتاب نحیفی داد دستم. دیدم روی جلدش آمده: “در بسته/ژان پل سارتر”. باز کردم. خبری از ناشر ماشر نبود. فقط نوشته بود “در بسته/ ژان پل سارتر/ ترجمه ناصر غیاثی.” کورش گفت کتاب را کنار خیابان خریده. از قرار یکی دانلود و بعد چاپخش کرده بود. حقوق مولف و مترجم هم که به قول ما گیلک ها – ببخشید – تی کونه گوز. داستان ترجمه ی کتاب و پیداشدن سروکله اش در اینترنت را مفصل برای کورش تعریف کردم. مختصرش این است که من خیلی خیلی سال پیش ترجمه ی آلمانی این نمایش را خوانده و حظ برده بودم. دادم به دوستی که بخواند. خواند. گفت: «من می خواهم این نمایش را کار کنم. دنبال ترجمه اش گشته ام یافت می نشود. تو ترجمه اش کنی، من کار کنم.» من هم نشستم پای کار. در کنار کار شبانه ی تاکسی شش هفت ماهی طول کشید تا ترجمه اش را تمام کنم. اما دیگر دیر شده بود چون قول دوست ما یادش رفته بود.
من آن موقع تمایلی به انتشار این کتاب نداشتم. به چند دلیل از جمله این که وقتی این همه مترجم خوب از زبان فرانسه داریم، ترجمه ی اثر یک نویسنده ی فرانسوی زبان از زبان دوم کار معقولی نیست، آن هم ترجمه ی چنین اثری از سارتر. اما خُب حالا که کتاب سر از اینترنت درآورده (چگونگی اش بماند شاید وقتی دیگر)، به نظرم می رسد که بودش بهتر از نبودش است. چون تا زمانی که ترجمه ی بهتری از زبان فرانسه از این نمایش نشده، اگر کسی خواست، می تواند همین ترجمه را دستمایه ی کار قرار بدهد.
این نمایش اخیراَ در تهران به کارگردانی خانم مریم امینی و با اطلاع من اجرا شده که البته بخت دیدنش را نداشتم:
http://www.cinemakhabar.ir/NewsDetails.aspx?ID=80481

 پارسال خانم سوادبه فرخ نیا تماس گرفتند و کار را شروع کردند. این بار بخت آن را داشتم که اجرای اثر را با کارگردانی ایشان در فستیوال تئاتر هایدلبرگ ببینم. و امسال از قرار در جشنواره ی لندن هم خوش درخشیده است:

http://www.bbc.com/…/۲…/۰۹/۱۵۰۹۳۰_l41_theatre_doozakh_review

یک خسته نباشید مجدد به خانم امینی و خانم فرخ نیا

۰ تعبیر رویا

هفت هشت روز پیش وسط فشار کار یک شب خواب دیدم کیف پولم را گم کرده‌ام.
دو روز بعد که کمردرد مرا انداخت، خوابم دوباره یادم آمد. از همان بستر بیماری دوری زدم توی اینترنت. همه‌جا آمده بود، کیف پول نمادی‌ست ار ثروت و قدرت. اما من که نه ثروتی داشتم، بر باد برود و نه قدرتی که از دست بدهم. پس چی را گم کرده بودم؟ چی را باید پیدامی‌کردم؟
درد که کمی خوابید و اندکی از حالت افقی آمدم بیرون، دوباره رفتم سراغش. دیدم همه – هر یک به زبانی – همان یک حرف را تکرار می‌کنند که کیف پول یعنی ثروت و قدرت. داشتم ناامید می‌شدم که توی سایتی رسیدم به این جمله: «البته ثروت و قدرت تنها در پول و روابط نیست، در سلامتی هم می‌تواند باشد.»
حالا در این دوران نقاهت و در انظار عموم عارضم خدمت ناخودآگاه عزیزم که اِی ناخودآگاه جان، آدم نمی‌گذارد دو روز مانده به زمین‌گیرشدن طرف به او هشدار بدهد. از این بعد کمی زودتر لطفا.

۰ معضلات

یکی دیگر از معضلات دوران کودکی‌ام در تابستان‌ها این بود که چرا آن‌هایی که دست‌شان می‌رسد نان و کباب بخورند، نان و پنیر و هندوانه می‌خوردند.

۰ چه کسی مسئول مرگ آیلان و آیلان‌هاست؟

پدر آیلان و خانواده اش اهل کوبانی بودند، شهری که پس از یورش داعش با خاک یکسان شد. آن ها نیز چون دو میلیون آواره ی سوری به ترکیه گریخته بودند. عمه ی آیلان که بیست سال پیش به کانادا رفته و در آن حا آرایشگر بوده، می خواسته آن ها را به کانادا ببرد اما چون خانواده ی آیلان گذرنامه نداشتند و دولت ترکیه هم برای آن ها برگه ی شناسایی صادر نکرده بود، نتوانستند در سازمان ملل ثبت نام کنند تا از طریق قانونی از جنگ و بی سرپناهی و گرسنگی و سرما بگریزند. تنها یک راه برای آن ها باقی مانده بود: گذشتن از پنج کیلومتر آب، پیش از آغاز طوفان های پاییزی در دریا، آن هم در حالی که در بسیاری از شهرهای ساحلی ترکیه جلیقه ی نجات پیدا نمی شود.
مسئول مرگ آیلان سه ساله و برادر دو ساله و مادرش، پدر فلکزده ی او عبدالله کوردی نیست که همسر و دو پسرش جلوی چشمش زیر آب رفتند و بالا نیامدند، آدمی که تا سرش زنده است رنگ خوشی نخواهد دید. مسئول مرگ آیلان و آیلان ها سرمایه داری جهانی ست، دلالان مرگ اند، جنگ افروزان و اسلحه فروشان. همین بس که بدانیم مثلا صادارات اسلحه ی آلمان تنها در نیمه ی اول سال جاری میلادی دو برابر کل فروش اسلحه در سال گذشته بوده. این اسلحه ها به کدام کشورها و به چه منظوری فروخته شده و می شود؟

۰ از خوشی‌ها و مصائب زبان

یکی از غامض‌ترین معضلات دوران کودکی‌ام یافتن ربط یا تناسبی بین “پرت” و “پلا” بود. “پرت” را می‌فهمیدم اما “پلا” در ذهن من ِ گیلک زبان معنای دیگری نداشت مگر “پلو”.

۰ بیت

کلاس هفت هشت که بودم، وقتی این کتاب‌های کت و کلفت را دست کلاس دوازده‌ای‌های رشته‌ی طیبعی می دیدم، وحشت برم می‌داشت. کتاب‌های زمین‌شناسی و گیاه شناسی و جانورشناسی‌شان از لحاظ کلفتی دست کمی از مجموعه آثار سعدی نداشت. می‌دانستم من با این حافظه‌ی در حد سخت‌افزار کامپیوترم هرگز از پس ازبر کردن این‌ همه برنمی‌آیم. گذشته از این کلی نقاشی رنگی از دل و روده‌ی آدم و جک و جانور و شاخ و برگ دارودرخت هم توشان بود که باید یاد شکل‌شان را می‌کشیدی. و این خود در حالی بود که من حتا یک آبپاش هم نمی‌توانستم بکشم. به این ترتیب عطای رشته‌ی طبیعی را به لقایش بخشیدم.
گرچه عشق ادبیات بودم اما رشته‌ی ادبی بدتر از رشته‌ی طبیعی حفظی‌جات زیاد داشت، از عروض و قافیه بگیر تا تاریخ و جغرافیا. بنابراین رشته‌ی ادبی هم خط خورد.
ماند یک رشته‌ی ریاضی. علاوه بر این که ریاضی‌خواندن یک ابهتی داشت برای خودش، ریاضی من هم چندان بد نبود و به اندازه‌ی نوک سوزن کششکی داشتم به ایکس و ایگرگ. خلاصه این شد که رفتم ریاضی و دیپلم‌ام را با معدلی مقبول و بدون تجدید گرفتم، نزدیک به چهل سال پیش.
حالا امروز از آن همه دنگ و فنگ فقط یک بیت از مثلثات یادم مانده که گاه‌گداری – از جمله مثلا از امروز صبح – می‌افتد توی ذهنم و ولم نمی‌کند،. آن‌جا که می‌گوید: سینوس چو بر روی کسینوس نشیند/ تانژانت شود و بر عکس کوتانژانت.

۰

من در ترجمه‌ی «پلنگ‌های کافکا» اثر موآسیر اسکلیر که نشر چشمه منتشر کرده است، مرتکب یک اشتباه شدم. در صفحه ی ۱۲ کتاب، سطر ششم و هفتم آمده: [مثلا بر این نظر بود که آستین دست راست اصولا باید کوتاه‌تر از آستین دست چپ باشد.] در این جمله باید جای دو کلمه‌ی «چپ» و «راست» عوض بشود. از کسانی که کتاب را خوانده‌اند یا احتمالاً در آینده خواهند خواند، صمیمانه عذرخواهی می‌کنم.

پلنگ‌های کافکا

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13