۰ من عدوی تو نیستم باسی، انکار توام

سال هاست دیگر اعتنایی به چس ناله ها و مظلوم نمایی ها و لاف و گزاف ها و دروغ های همیشگی معروفی ندارم. به اندازه ی کافی در موردش نوشته ام. این‌جا و این‌جا و این‌جا و نیز این‌جا

از نظر من این آدم موجود توهم زده ی دروغگویی بیش نیست که به مدد اینترنت طشت رسوایی اش مدت هاست از بام افتاده. طفلک چون نمی داند دشمنش در درون خودش لانه کرده، در بیرون از خودش می گردد دنبالش. و البته جوینده یابنده است. معروفی در ذهن من فیگوریست کمیک، یک شخصیت خنده دار، یک دُن کیشوت با انبوهی از سانچو پانزا. محض نمونه اغلب نقل قول هایی که در ستایش خودش از دیگران می آورد معمولاً نقل قول های شفاهی از کسانی ست که مُرده اند، حالا چه شاملو باشد چه گلشیری، چه گراس. فقط یک نمونه اش این یادداشت اعتراضی فرزانه طاهری:
http://www.bbc.com/…/world/2011/06/110608_ptv_pargar_taheri…
حکایت دروغ بودن ِ نقل قولش را از یک آدم زنده را هم که در پست قبلی نوشته بودم.
در طول سال های گذشته چندین بار این جا و آن جا پریده بود به من، وقعی نگذاشته بودم. خب بالاخره هرچه باشد این آدم می خواست “لقد” بزند به دهان براهنی، این آدم همان کسی ست که موقع انتخابات به مردم گفته بود “اره به کون”. بنابراین سکوت را بر دهن به دهن شدن با هرزه درایی های این موجود ترجیح می دادم. این بار اما دیگر نتوانستم. در صفحه ی فیسبوکش (باز هم در کنار ننه من غریبم بازی ها و گردوخاک کردن های مثل همیشه توخالی اش) در مورد شخص من یک ادعا کرده و چندین و چند دروغ به هم بافته تا آن ادعا را ثابت بکند. یک بار دیگر و برای آخرین بار می پردازم به مهملاتش در مورد من. امیدوارم سرانجام حالی اش بشود که مسجد جای گوزیدن نیست. از این به بعد هم هر چه دل تنگش می خواهد درباره ی من بگوید. من دیگر اعتنایی نخواهم کرد.
ادعایش این است که چون کتاب مرا چاپ نکرده، من شده ام دشمنش. آخر اِی به خواب رفته در توهمات خویش قحط ناشر است برای من که بیایم سراغ تو؟! سراغ کسی مثل تو که نه دستش پاک است، نه دلش، نه چشمش؟! تویی که دستت سال هاست دستکم برای من رو شده؟!
دروغگویی هایش را این طور شروع می کند:«آن موقع در برلین تاکسی می راند، گاهی نیمه شب ها از اینجا که می گذشت می آمد می گفت هنوز کار می کنی؟ ساعت چهار صبح؟ نخود و کشمشی می ریخت روی میز، و می گفت لابلای صحافی بخور.» اول این که من فقط و فقط یک شب، یک نصفه شب (و نه آن طور که به دروغ می نویسد: «نیمه شب ها») چند شب مانده به همان برنامه ی کوفتی که با تاکسی ام از جلوی مغازه اش رد می شدم، دیدم چراغ مغازه اش روشن است. برای هماهنگی های بیشتر در مورد همان شب لعنتی رفتم پیشش که ای کاش قلم پایم می شکست و نمی رفتم. آن شب خیلی خوب یادم مانده، چون وقتی از مغازه اش بیرون آمدم، از دیدنش و توافق بر سر گذاشتن برنامه در مغازه اش مثل سگ پشیمان شده بودم. اما دیگر کار از کار گذشته بود. بنابراین فقط و فقط همان یک بار در یک نیمه شب بود (آن هم به دلیلی که گفتم) که من خدمت این تنها فرهیخته ی رنج کشیده ی دوران رسیدم و نه آن طور که به دروغ می نویسد: «گاهی نیمه شب ها» یا «ساعت چهار صبح». از همه ی این ها گذشته، وقتی خودم من به قول ناشریف خودش چهار صبح هنوز دارم کار می کنم، چرا باید کارکردن یکی دیگر در آن وقت شب مایه ی تعجب، دلسوزی یا ستایشم بشود؟ روسپی ها و گارسون ها هم تا بوق سگ کار می کنند. این جای تعجب یا ستایش دارد؟ یا نه از دید این شاعر و نویسنده و روزنامه نگار و کوفت و خوره، کار یک راننده ی تاکسی در چهار صبح کم ارزشتر از کار یک «صحاف» در همان وقت است؟ یا این که نکند از نظر استاد فقط در شان این تنها نویسنده ی رنج کشیده ی مغموم دوران ما حضرت عباس خان معروفی نیست که تا چهار صبح کار کند. بقیه اگر کار بکنند، اشکالی ندارد؟ رانندگی تاکسی کار است، کاری شرافتمندانه و در هر حال بهتر از کلاهبرداری و کلاشی به اسم فرهنگ و ادبیات و این حرف ها. (عین این جمله را برای منیرو روانی پور هم که در یکی از پست های اخیرش با لحنی تحقیرآمیز از رانندگی تاکسی حرف زده بود، نوشتم) بعدش آخر نخودکشمش مردناحسابی؟! نخودکشمش؟! یعنی من ساعت چهار شب های آغازین دهه ی نخست قرن بیست و یکم و توی ناف متروپلی به نام برلین می آمدم توی مغازه ات و نخودکشمش می ریختم روی میزت و می گفتم: «لابلای [!!!] صحافی بخور؟» از آن جا که دروغگو کم حافظه است، باسی پاک یادش رفته. من آن شب برایش نخودکشمش نبرده بودم، کیت کت برده بودم با چای نعنا. دستم بشکند که همین کارم بعدها مایه ی سرشکستگی خودم بابت الهام این شعر به این شاعر آزاده و ژولیده شد که: «وقتی نیستی/از دلتنگیت/کیت کت می خورم/با چای نعنا.»
https://www.facebook.com/abbas.maroufi/posts/10203701987015776
باری باسی ادامه می دهد: «بعد برایش در خانه ی هدایت جلسه ی تاکسی نوشت خوانی گذاشتم، جماعتی هم آمدند.» اول اینکه مناسبت جلسه انتشار «رقص بر بام اضطراب» اولین مجموعه داستانم بود. http://nasser.persianblog.ir/post/243/ بعدش هم این افه ها دیگر دورانش بسر رسیده باسی که “آی ببینید من چقدر فداکارم، چه دلسوخته ی فرهنگ و ادبیاتم که مفت و مجانی جلسه ی کتاب می گذارم.” نخیر جناب! هیچ کس نداند، من و تو خوب می دانیم که کتابفروشی ای که در مغازه اش جلسه می گذارد، گوشه ی چشمی هم به فروش احتمالی چند تا کتاب دارد که البته نوش جانش. اما منت نمی تواند بگذارد. تازه نمک نشناس! یادت هست فقط یک قلم یکی از دوستان من که از کشور دیگری آمده بود، یکی از همان کسانی که تو “جماعت” خطاب شان می کنی، نزدیک به دویست یورو ازت کتاب خرید؟ باسی سرانجام به افاضاتش این طور ادامه می دهد: «بعد هم گفت کتابم را دربیاور، گفتم بهتر است در ایران چاپ کنی. حالا شده دشمن شماره ی یک من.» کدام کتاب؟ من آن موقع کتابی نداشتم که بگویم: «کتابم را دربیاور.» “رقص بر بام اضطراب” تنها کتابم بود که تازه منتشر شده بود. قرارداد انتشار «تاکسی نوشت ها» را هم که با نشر کاروان امضاء کرده بودم. دیگر کدام کتاب؟ بعدش تو توی خیالاتت خودت را کی می بینی که یکی مثل من دشمن تو باشد؟ آن هم دشمن شماره ی یکت؟ چی می زنی تو باسی؟
با تمام این احوال باشد، من، کاوه دهگان، عده ای از بچه های آن به اصطلاح “آکادمی گردون” و تمام کسانی که جلوی دغل بازی هایت ایستاده اند، همه از دم دروغگو، دنبال شهرت، نویسنده ی ناکام یا هر چه که تو می گویی. فقط بگو ببینم آیا آدمی مثل دکتر آرش حجازی هم دروغ می گوید که نوشته «متاسفم که وقتی عباس معروفی سال ها پیش با انتشارات کاروان همین کار را کرد، زیان را متقبل شدیم و حرفی نزدیم که آبروی یک نویسنده که خیلی ها کارهایش را دوست داشتند نرود.»؟ شرم کن!

من عدوی نیستم باسی، انکار توام!

۲ خالی‌بندی مشاهیر

افاضات اخیر معروفی را در صفحه‌ی فیسبوکش خوانده‌ام. اگر فرصتی دست داد فردا پس فردا به ترهاتش در مورد خودم مفصل می‌پردازم تا به قول ما گیلک‌ها بداند، بد جا واکاشته خو آغوزا.
شما فعلا این حکایت را بخوانید و بخندید:
یک زمانی معروفی در وبلاگش نوشته بود: «در زمان دانشجويی، در درس آشنايی با ادبيات فرانسه شاگرد دکتر محمدتقی غياثی بودم… در يکی از امتحان‌های آخر ترم، گفته بود آنچه از کامو استاندال بالزاک می‌دانيم بنويسيم. من هفده صفحه مطلب نوشتم… ورقه را تحويل دادم و رفتم.. روزی که ورقه‌ام را پس گرفتم ديدم به من نمره الف داده و زير ورقه نوشته است: «استاد، بسيار بهتر از من و استادانم نوشته‌ای. شما را ببينم. / محمدتقی غياثی.» توجه دارید که استاد بی‌رحم از دانشجویان می‌خواهد آن‌چه از کامو و استاندال و بالزاک می‌دانند بنویسند، آن‌هم نه در سطح دکترایی چیزی، «در یکی از امتحان‌های آخر ترم در درس آشنایی با ادبیات فرانسه». البته جا دارد چنان استادی به چنین دانشجوی نخبه و نابغه‌ای “استاد” خطاب کند و او را نه تنها بهتر از خودش که حتی بهتر از استادانش بداند و از او تفاضای وقت ملاقات بکند.
من همان موقع قضیه را از برادرم پرسیدم. قهقه‌ای زد. گفت: «دروغ می‌گوید. این آدم هیچ‌وقت شاگرد من نبوده. فقط یک‌بار یکی از استادان دانشکده‌شان نیامده بود، من یک جلسه رفتم آنجا. همین و بس.» پرسیدم: «بنویسم این‌ها را از قول شما؟» گفت: «بنویس! بنویس تا فردا چیزهای دیگری به ما نچسبانده‌اند، بنویس!»

۰ نگرانی

درست پنج هفته پیش و توی همین فیسبوک خودمان یکی از کارکنان ِ ناشری نامدار و معتبر با من تماس گرفت که «اگر تمایل دارید برای ترجمه‌ی یادداشت‌های کافکا و نامه‌هاش به فلیسه باوئر صحبت کنیم.» شماره تلفن خواستند تا «ویراستار نشر» با من تماس بگیرد. از آن‌جا که ترجمه‌ی این دو کتاب از آرزوهای بزرگ (ولیک فعلا محال) من است، حرص زدم و دلم نیامد همان اول کار نه بگویم. شماره تلفن که دادم هیچی، جهت محکم‌کاری ایملیم را هم اضافه کردم. دو هفته‌ای گذشت، هیچ خبری نشد. ویرم گرفت. گفتم ببینم این‌ها چقدر پیگیر هستند یا به عبارتی دیگر موضوع چقدر برای‌شان جدی‌ست. نوشتم: فقط «می‌خواستم ببینم شما یا نشرتان همیشه همین طور کارها را پیگیری می‌کنید؟» همان روز جواب داد:«مسئول انتخاب کتاب‌ها مشکلاتی داشتند دو هفته مرخصی گرفتند. شنبه برمی‌گردند سر کار. شماره‌ی شما را روی میزشان گذاشته‌ام که تماس بگیرند.»
از آن روز تا الان سه هفته‌ای می‌گذرد. در این فاصله هر بار که نگرانی بایت مشکلات «ویراستار» یا «مسئول انتخاب کتاب‌ها»ی ناشر مربوطه در من شدت می‌گیرد، به خودم دلداری می‌دهم و می‌گویم: «نگران نباش! الان دیگر حتماً مشکلاتش حل شده و برگشته سر کار. منتهی تابستان است و هوای تهران داغ. شاید قبل از این‌که برگشتن‌اش یک روز غروب از پنجره‌ی باز کنار میزش نسیمی آمده، دوری توی اتاق زده و درست همان کاغذ کوچکی را که شماره تلفنت رویش بوده، از روی میزش برداشته و انداخته توی خیابان. زندگی‌ست دیگر. پیش می‌آید. تو نگران نباش!»

۰ با کافکا در برلین

بعد از یک سال و نیم کش و قوس که طی آن به انحاء مختلف از دیدار و گفتگو با آنگلا سر بازمی‌زدم، بالاخره پس از تماس‌های مکرر او و پادرمیانی‌های چندجانبه و فراوان دوستان مشترک رضایت دادم چند روزی بروم برلین دیدنش. منتهی نمی‌دانم این خبر که قرار بود جزو اخبار کاملاً سری باشد، چطور به بیرون درزکرد و به گوش مریم خانم کهنسال نودهی و همسرش کاوه خان فولادینسب رسید. این دو از آنجا که چشم اسفندیار مرا می‌شناختند، با هزاران هزار توطئه و دسیسه و نیرنگ و کلک و عده و وعید، از جمله فلافل حبیبی در میدان نولندورف، ناگزیرم کردند با وجود اکراه من، وسط مهمانی‌ها و دیدارهای فراوان رسمی و غیررسمی در پایتخت آلمان جایی هم بازکنم برای دادن پاسخ مثبت به دعوت «جامعه ایرانیان در آلمان» و «انجمن اندیشه» برای حرف زدن در مورد کافکاجان.
توضیحات بیشتر

۰ کافکا و کلایست

هانیریش فون کلایست داستان کوتاهی دارد که در آن یک ژنرال فرانسوی پیش از آغاز جنگ افرادش را به خط می‌کند، جلوی تک تک‌شان می‌ایستد، با شمشیرش یک جایی را روی زمین نشان می‌دهد و می‌گوید: «تو در این‌جا خواهی مرد!» به دیگری: «تو در این‌جا!»، به آن یکی: «این‌جا تو!»، به یکی دیگر: «و این‌جا تو!» همین‌طور الی آخر.

کافکا که این داستان را دوست داشت و آن را برای دوستانش می‌خواند، در نامه‌ای به دوستش ویلی هاس می‌نویسد: «…آخرین سربازی که ژنرال فرانسوی به خط می‌کند، باید به او جواب می‌داد: “و تو هم این‌جا خواهی مُرد!” بعدش دست به تفنگ می‌شد و میزد ژنرال را می‌کُشت…»

منبع

۰ درباره‌ی «دیوار» اثر علیرضا غلامی

«دیوار» نوشته‌ی علیرضا غلامی رمانی‌ست با درونمایه‌ی جنگ، نه جنگ در جبهه که جنگ در شهر؛ حکایت بمباران شهری سردسیر و بلاها و حوداثی که پسربچه‌ی چهارده ساله‌ای در طول بیست و چهار ساعت شاهد آن است. غلامی این نخستین رمانش را با چیره دستی کامل از منظر و زبان کودکانه‌ی همین پسربچه روایت می‌کند و چنان‌که انتظار می‌رود با جملاتی کوتاه و ساده اما به غایت تکاندهنده. او توانسته با خونسردی تمام که حاصل فاصله گرفتن هوشیارانه‌ی او از شخصیت‌های رمانش بویژه پسربچه‌ی روای‌ست به توصیف جزییات ِ صحنه‌هایی سخت اشمئزازآور و دلخراش از جنگ، کشته‌شدگان جنگ و آدم‌های موقتاً جان سالم به در برده از جنگ و عواقبش بنشیند، طوری که گاه دلم آشوب می‌شد و چشم را می‌بستم و یا گاهی دلم می‌خواست کتاب را ببندم و دیگر نخوانم.
«دیوار» علیرضا غلامی رمان تلخی‌ست که خواندن دارد.

۰

دنیا جای تمیزتری برای زندگی می‌شد، اگر فضل‌فروش‌ها فضله‌فروشی پیشه می‌کردند.

۶ گفتگو با روزنامه‌ی شرق

«بازگشت به خانه اول، خانه نوشتن» عنوان گفتگوی مفصل من و آقای پیام حیدرقزوینی است در روزنامه‌ی شرق ِ امروز درباره‌ی سه کتاب «محاکمۀ دیگر/نامه‌های کافکا به فلیسه»، «پلنگ‌های کافکا» و «یاکوب فون گونتن» در اینجا

۰ فارسی

یوهانا و دوست پسرش میشائیل هم‌سن و سال خودم هستند؛ از نسل جنبش شصت و هشت و به قول خودشان “هم‌چنان وفادار به آرمان‌های جنبش”.
سه‌تایی نشسته بودیم توی بالکن، حرف می‌زدیم و خالی آبجو می‌خوردیم با پسته. جرعه جرعه می‌خوردند و تند تند از مزه‌ی پسته تعریف می‌کردند. گفتم: «من که بارها گفتم. یک‌بار با من بیایید ایران، از این بهترش را می‌گذارم جلوتان: تازه، برشته، شور و با طعم آب‌لیمو.» میشائیل گفت: «من یکی حاضرم. ولی چه فایده از پسته‌ی بی آبجو؟!» گفتم: «نگران هیچ نوع از انواع الکل‌جات نباش میشاجان. زنگ می‌زنی، نیم ساعت بعد می‌آورند در ِ خانه‌ات. ولی خُب پُر ناحق هم نمی‌گویی. انصافاً آبجوی خنک بوی بهشت می‌دهد.» خندید. گفت: «بوی بهشت! چه شاعرانه!» یوهانا گفت: «من ایرانی‌ها را فوراً می‌شناسم.» پرسیدم: «چه جوری؟ از لهجه مثلاً؟» گفت: «نه، از آلمانی حرف‌زدن‌شان می‌فهمم. من چون سال‌هاست، تو کار کمک به پناهنده‌ها هستم. زیاد با ایرانی‌ها سروکار دارم. شماها گاهی اوقات چیزهایی را موقع حرف‌زدن از فارسی ترجمه می‌کنید که به قول میشا شاعرانه است و پرنقش و نگار . مثلاً یادم هست یک بار رفته بودم خانه ببینم برای اجاره. صاحب‌خانه همین‌طور که گوشه و کنار خانه را نشانم می‌داد، گفت: “این پشت هم یک نهر هست که همیشه آواز می‌خواند.” حدس زدم ایرانی‌ست. پرسیدم. ایرانی بود.»

۰ دو رویی

به من می‌گوید:«به این و امثال این نباید رو داد. این‌ها قلم به مزد و چی و چی هستند.» بعد می‌بینم، رفته براش کامنت گذاشته: «تولدت مبارک! کی می‌شود ما سراپا گوش بنشینیم تو داستانی بخوانی برای ما؟»

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14