۰ درباره‌ی “یاکوب فون گونتن” و خالقش روبرت والزر

در این‌جا می‌توانید بخوانید

 

۰ در فرودگاه

یک بار پرواز برگشتم ساعت هشت – نه صبح بود؛ تابستان و ماه رمضان. با چشمانی کم‌خفته و شکمی گرسنه رسیدم مهرآباد و طبق معمول مواجه شدم با صف دراز تحویل چمدان، حاصل چک‌وچانه‌های مسافران و ماموران سر اضافه بار. می‌دانستم خودم هم اضافه بار دارم و چنین چک‌وچانه‌ای در انتظار من هم هست. پس همان‌طور که خودم را از نظر درونی آماده می‌کردم، صبورانه یک چمدان و یک کیف و یک کارتن را نیم متر نیم متر با پا سُردادم جلو تا نوبتم شد. وزن و توزین‌ها که تمام شد، معلوم شد اضافه‌بار من همان کارتن است، کارتن فرهنگ بزرگ سخن، در هشت جلد ناقابل و پول اضافه‌بار تقریبا به اندازه‌ی قیمت کتاب‌ها. از من ِ دهان خشک ِ سیگارنکشیده انکار که ترا به جدت تخفیف بده. این‌ها کتاب است، وسیله‌ی کار من است و…. از مامور جلاد اصرار که من این حرفها سرم نمی‌شود. باید پول تمام اضافه‌بار را بدهی. در تمام طول این مدت یک آقای سن و سالدار ِ خیلی تروتمیزی که ایستاده بود کنار ما و با علاقه به گفتگوی ما گوش میداد، شده بود سوهان روحم. مستاصل مانده بودم چه بکنم که آقاهه کیف سامسونتش را گذاشت روی پیشخوان، سرش را آورد جلو و خیلی متین و موقر درآمد که: «مشکلی پیش آمده آقا؟» من خیس عرق و خسته و کلافه و گرسنه و متتظر فرصت رو کردم بهش. نه گذاشتم، نه برداشتم گفتم: «به شما چه ربطی دارد؟ کسی از شما کمکی خواسته؟ کسی از شما دعوت کرده وساطت بکنید؟» نگاه غضبناک و اخم‌آلودی هم به‌ش انداختم و دوباره برگشتم سمت مامور. آقای سن وسالدار کیفش را برداشت، گفت: «خیلی ببخشید. من چمدان ندارم و همه‌ی بارم همین کیفم است. فکر کردم شما اضافه‌بار داری، می‌خواستم بگویم بزنید به نام من. ولی حالا که این‌طوری شد، قربان شما.» و راهش را کشید و رفت.
گرچه بعد از به توافق رسیدن با مامور مربوطه آقاهه را توی هواپیما دیدم و ازش عذرخواهی و تشکر کردم، اما خُب…

۰ از کتاب

یک بار که داشتم برمی‌گشتم، توی فرودگاه یکی از این گروهبان‌های مامورر کنترل چمدان گفت: «اینو بازش کن حاجی!» و با ابرو کوله‌ام را نشان داد. زیپ کوله را کشیدم، گفتم: «همش کتابه سرکار.» دستش را کرد توی کوله و یک دور چرخاند. بعد یک فرهنگ لغت کت و کلفت را از همان بالا برداشت و آورد بیرون. پشت و روش کرد و پرسید: «دانشجویی؟» گفتم: «آخه من با این موهای سفیدم بگم دانشجوام، شما باورت می‌شه سرکار؟» خندید. گفت: «خُو پس این همه کتاب برا چیته بنده خدا!؟» سرافکنده گفتم: «نمی‌دونم سرکار. اعتیاده شاید. خودمم موندم توش.» هم‌چنان خندان سری تکاند و کتاب را داد دستم و گفت: «خو، بسلامت. ایشالا که عاقبت به خیر شی.»

۱ مذاکرات

دلتان را بیخود خوش نکنید که همین امروز و فردا مذاکرات تمام می‌شود و دو طرف به توافق می‌رسند و یک هفته هم این‌جوری جشن می‌گیرید. نخیرم! تا به نتیجه‌رسیدن مذاکرات دو ابرقدرت بلامنازع یعنی خمام و آمریکا آب از آب تکان نخواهد خورد.

۰ عیدانه

از آن طرف دنیا زنگ زده که تبریک عید بگوید. بعد از ردوبدل کردن تبریکات و تعارفات و احوالپرسی‌ها می‌گوید: «ببین ناصر! یه سئوال.» می‌گویم: «بفرما!» سینه‌ای هم صاف می‌کنم که آماده بشوم. حدسم این است که لابد می‌خواهد چیزی در مورد ادبیات و کتاب و این‌جور امورات بپرسد. می‌گوید: «به دادم برس ناصر که آبروم پیش این خارجی‌ها رفت.» می‌گویم: «ها؟ چی شده؟» می‌گوید: «کلی براشان تعریف کرده بودم که سنت ما ایرانی‌هاست که شب عید سبزی پلو بخوریم با ماهی. قبل از عیدم رفتم اون طرف شهر از مغازه‌ی ایرانی یه بسته سبزی ِ سبزی پلوی خشک و یه ماهی سفید دبش خریدم. شب عید پدر و مادر زنم را هم دعوت کردم. سبزی پلوی مشتی گذاشتم. ماهی را قاچ قاچ کردم و انداختم توی روغ داغ تابه‌ و حسابی برشته‌ش کردم. ولی وقتی آوردمش سر سفره، نه من تونستم بخورم، نه زنم. پدرومادرش که هیچ. آبروم رفت. این چرا اینقدر شوررره ناصر؟» می‌پرسم: «شور بود؟! ماهی شور خریده بودی مگه؟» «نه بابا. گفتم که ماهی سفید. یخ‌زده هم نه ها. یخ‌زده مزه نداره که. یه دونه ماهی دودی اصل ِ شمال خریده بودم.»
هیچی دیگه. در جوابش من فقط آب دهن قورت دادم و خون جگر خوردم.

۰ گزارش

در این آخرین روز و ساعات سال کهنه ضمن مرور خاطرات خوش نوروز سال گذشته در وطن و نیز اظهار صمیمانه‌ی رشک و حسادت و بخل نسبت به آن‌هایی که در مام میهن بویژه در خمام و توابع‌اش چون رشت و انزلی و لاهیجان و ماسوله مشغول به گشت و گذار و عیش و عشرت نوروزی و تناول پلا و مایی‌سیفید و تازه‌کولی و ترسیر و ترش‌تره‌اند، اعلام می‌دارد، ما در این غربت و حسرت و در عین افسردگی ِ ناشی از نبودن در خمام جان مشغول ترجمه‌ی دو صفحه‌ی آخر رمان “دستیار” اثر مرحوم روبرت والزر سویسی هستیم.

۰ خمام‌نامه

اخیراً از میان اسناد تازه کشف شده از ساواک مدارک غیرقابل انکاری به دست آمده حاکی از این که دستگاه سانسور رژیم ستم‌شاهی در پیوندی نامیمون و با همیاری و همدستی یک خواننده‌ی رشتی به نام نادر گلچین و یک آهنگساز مازندرانی به نام عماد رام بخل و حسد ورزیده و در عنوان و متن ترانه‌ی مشهور ِ “بوی بهار” دست برده بودند. دست‌خط ِ این ترانه به قلم خود جناب معینی کرمانشاهی شاعر و ترانه‌سرای به‌نام معاصر که از جمله‌ی این اسناد است، نشان می‌دهد وی در سر تا سر این اثر تباناک خود در ستایش یار، نه “بهار” که “خمام” مرقوم فرموده بودند. به این ترتیب: نسیم خاک کوی تو بوی خمام می‌دهد/ شکوفه‌زار روی تو بوی خمام می‌دهد و الخ.
باری دوستان، درس بگیریم! ماه همیشه پشت ابر نمی‌ماند و تاریخ عادل داوری‌ست.

۰ معضل

سال‌های سال است دارم روانکاوی می‌شوم. هر روز صبح خواب ِ شبم را می‌نویسم و تحلیل‌اش می‌کنم. فروید و یونگ و آدلر و رایش و پیاژه و لکان و شاگردهای ریز و درشت‌شان را دانه به دانه زیر و رو کرده‌ام اما هنوز هم سردرنیاورده‌ام چرا همیشه‌ی خدا به جای “آرزو” می‌نویسم “آزرو”.

۰ جدال با مدعی

یک عمر همان‌طور که به سبک استاد شجریان برای خودم زمزمه می‌کردم “دو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی”، در درونم حس می‌کردم یک جای کار می‌لنگد. به همین خاطر هر بار طی یک تک‌گفتار درونی ِ کوتاه و سریع از استاد سخن می‌پرسیدم: «حالا چرا دو ساعت؟» بعد به اختصار و تند به خودم جواب می‌دادم: «این مفتعلن مفتعلن کشت مرا» و قال قضیه کنده می‌شد و من به آوازخواندنم می‌رسیدم.
و این بود تا روزی که فهمیدم “دو” و نیست و “تو” است. از آن روز به بعد باید شش دانگ حواسم را جمع می‌کردم که “دو” نخوانم. این فشار ناشی از جمع کردن حواس آن هم شش دانگ، تمام لذت ِ همنوایی با استاد به وقت ِ ظرف شستن جاروکردن آشپزی کردن یا حتی زیر دوش را از من سلب می‌کرد.
این است که از خیلی وقت پیش با علم و اطلاع از این که “تو” است و “دو” نیست، بدون هیچ عذاب وجدان و شرمی دوباره برگشته‌ام به همان “دو”ی سابق خودم. تازه الان که تک‌گفتار درونی دیگر حق حیاتش را از دست داده و محلی از اعراب ندارد، لذت زمزمه و همنوایی با استاد دو چندان هم شده.

۰ سفرنامه

حالا که این‌جوری شد (در رابطه با پُست قبلی و برخی کامنت‌هایش توی گول پلاس می‌گویم)، پس بگذارید واقعه‌ی دیگری را هم تعریف کنم. اگر زحمتی نیست، بدبین‌هاش با دقت بیشتری بخوانند.
اوایل نوروز ۸۸ یک روز صبح زود داشتیم با تقی و محبوب از کرمانشاه می‌رفتیم سنندج. همین اول اتوبان که چشم تقی افتاد به یک پمپ بنزین خالی، گفت اگر چه به اندازه‌ی کافی بنزین دارد ولی حالا که پمپ بنزین خالی‌ست، می‌خواهد باک را پر بکند که حواسش جمع باشد. پیچید توی پمپ بنزین و رفت توی ردیف آخر و ایستاد جلوی یک پمپ. بعد بلافاصله دنده عقب گرفت که برود توی ردیف بغلی که یک دفعه یک چیزی پشت سرمان گفت بوووم. پیاده شدیم. سپر جلوی پیکان عقبی حسابی کج و کوله شده بود. یک مرد بیست و سه چهار ساله با ترشرویی از سمت راننده پیاده شد، از آن طرف هم یک مرد سی و چند ساله ولی برخلاف آن یکی آرام. ظاهرشان بیشتر به روستایی‌ها می‌خورد. یادم هست پیراهن‌شان سفید و شلوارشان سیاه بود. چشمم افتاد به کف ماشین. پر از پوست تخمه کدو بود. جوان شروع کرد به کُردی به غرولند. تقی پرید توی حرفش که «ما مسافریم. از رشت می‌آییم. کردی بلد نیستیم متاسفانه.» آن یکی به همان آرامش ظاهرش گفت: «دیدی چکار کردی؟» این هم کُرد بود. تقی گفت «بله. ببخشید. قبول دارم. تقصیر منه. بدون این‌که توی آینه نگاه کنم، دنده عقب گرفتم. خسارتش پای من. هر چقدر شما بگید، همین الان تقدیم می‌کنم. نخواستید، می‌گیم پلیس بیاد. هر جور دوست دارید.» مرد ِ آرام گفت: «حالا برو بنزن‌تو بزن. ببینیم چه می‌شه.» هر دو ماشین بنزین زدیم و بعدش ایستادیم کنار پمپ بنزین و پیاده شدیم. این‌بار جوان ساکت بود. آن یکی گفت: «گفتید مسافرید؟» تقی گفت «بله. از رشت می‌آییم. میرویم سنندج و بعدش مریوان.» گفت: «بسلامت. چیزی نمی‌خواد.» تقی گفت: «خیلی ممنون. قربان شما. چقدر باید تقدیم بکنم؟» آن یکی دوباره گفت: «شما مهمانید آقا. خانواده همراه‌تان است. پول نمی‌خواد. برو به سلامت. خیر پیش» من مانده مبهوت. نم اشکی هم توی چشمم حلقه زده بود. هضمش خیلی سخت بود. خلاصه از تقی اصرار که «اینطور نمی‌شه آخه» و از آن‌ها انکار که «عید است و شما مهمان ما.»
تا سنندج هر وقت از هم سبقت می‌گرفتیم، به هم لبخند می‌زدیم و برای هم دست تکان می‌دادیم.
جریان باورنکردنی ِ جای خواب پیداکردن ما توی مریوان ما که از این هم شیرین‌تر است، بماند برای بعد.

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16