۲ ما هم‌چنان می‌خوانیم و می‌نویسیم

پس از رشادت آرش حجازی، مدیر انتشارات کاروان بدیهی بود که آن‌جا را به تعطیلی بکشانند و به دنبال آن طبیعی بود که حق چاپ و انتشار کتاب‌های این ناشر به دیگر ناشران واگذار شود.

چندی پیش نامه‌ای از انتشارات کندر به دستم رسید که حق انتشار «تاکسی‌نوشت‌ها» را از انتشارات کاروان خریده و قصد انتشار (چاپ پنجم) کتاب را دارند. منتها نوشته بودند که ارشاد به شرطی اجازه‌ی چاپ مجدد می‌دهد که دو داستان «زوریخ و کابل در برلین» و «مارکسیسم در تاکسی» حذف بشوند.

چون عقیده داشتم، من دیگر به هیچ وجه تن به سانسور نخواهم داد، حتا اگر به قیمت حذف کتاب‌هایم تمام می‌شود، طبیعی بود که اولین واکنش من مخالفت باشد. با دوستی اهل فن درددل می‌گفتم که گفت، متوجه نیستی، می‌خواهند با اعمال زور و فشار به تو و امثال تو، اگر نتواند به کل حذف‌تان کند، دست‌کم به حاشیه برانند؟ چه چیزی مطلوب‌تر از این که به حذف خودتان رضایت بدهید و میدان را خالی و بازی را واگذار کنید؟ بحث‌مان خیلی طولانی‌تر از آن بود که این‌جا آوردم اما سرانجام قانع شدم، چاپ پنجم «تاکسی‌نوشت» با حذف دو داستان منتشر بشود.

شاید تکرار مکرارت باشد اما ناگزیر از گفتنم: یک) موافقت من نه انگیزه‌ی مالی دارد چرا که دویست دویست پنجاه یورو حق‌التالیف دردی از من دوا نمی‌کند و نه انگیزه‌ی شهرت چرا که دیگر شهرت برای من به هیچ وجه انگیزه محسوب نمی‌شود. دو) مسلم است، من تنها کسی نیستم که ارشاد بعد از چندین بازنشر یک کتاب، تازه به فکر “سلامت” اندیشه و فرهنگ می‌افتد و در عمل کمر به قتل‌اش می‌بندد و البته آخرین نفر هم نخواهم بود. سه) از آن مسلم‌تر این است که تا اینترنت هست و چاپ زیرزمینی و بساطی‌های کنار خیابان، نه خواننده و نه نویسنده غم چندانی بابت حذف شدن‌هایی این چنینی ندارند. آن‌ها حذف و سانسور می‌کنند، اما ما هم‌چنان می‌خوانیم و می‌نویسیم.

خلاصه این که با این اوصاف چاپ پنجم «تاکسی‌نوشت‌ها» در ۱۰۰۰ نسخه، در ۹۶ صفحه و با قیمت قیمت ۳۵۰۰ تومان چند روزی است توسط انتشارات کندر به بازار رسیده.

۰ تازه چه خبر؟

راینا شتاخ دو سه سال پیش زندگی‌نامه‌ای از کافکا منتشر کرد در دو جلد و در حدود هزار سی‌صد چهارصد صفحه، با حروف ریز. کتابی حجیم و عظیم و خواندن‌اش برای کافکابازهای کافکادوست ِ عشق کافکایی واجب‌تر از مزه‌ی بساط. آروزیم این است، به قول اساتید فرصتی دست بدهد و روزی بتوانم گزارشی، رونوشتی، خلاصه‌ای از این کتاب را به فارسی بنویسم. ترجمه‌اش کار یک نفر دو نفر و یک شب و دو شب نیست.

باری، شتاخ بارها و بارها به کتابی از الیاس کانتی ارجاع می‌دهد به نام  ِ “محاکمه‌ی دیگر/ نامه‌های کافکا به فلیسه.”

کانتی در “محاکمه‌ی دیگر” نامه‌های کافکا به فلیسه را با زبانی بسیار فاخر می‌گذارد زیر نگاه دقیق و  تیزبین‌اش. کتاب را از شب آشنایی ِ فلیسه و کافکا شروع می‌کند و با قطع ارتباط دایمی این دو به پایان می‌برد. برش‌هایی از نامه‌ها و یادداشت‌های روزانه‌ی کافکا را کنار هم می‌چیند و از حال و روزکافکا در طول رابطه با فلیسه تصویری می‌سازد روشن. از تاثیر این رابطه بر امر نوشتن بویژه رمان محاکمه نیز غفلت نمی‌کند. یعنی کتاب را که می‌بندی، از شخصیت کافکا تصویر دقیقی  داری. خلاصه این که کتابی است نحیف و عظیم در صد صفحه و خواندن‌اش بر هر کافکادوست ِ کافکاباز عشق‌کافکایی واجب‌تر از سیگار بعد از صبحانه.

کافکادوست و کافکابازی و عشق‌کافکایی کار دستم داد و آرزوی ترجمه‌ی این کتاب را به دلم انداخت. تا دو سه ماه پیش که فرصتی دست داد و امروز چهاردهم اسفند هزار و سی‌صد و نود شمسی مطابق با پنجم مارس دوهزار و دوازده‌ی میلادی، تمام کردن ِ دور دوم ترجمه‌اش را به خودم هدیه دادم به مناسبت یک روز مانده به وارد شدن به پنجاه و چهار سالگی.

۰ محض اطلاع

گویا به شرکت‌های داخلی دستور داده‌اند میزبانی سایت‌های فیلترشده را قبول نکنند. در طول چند روز اسباب‌کشی به میزبان خارجی سایتم از دست‌رس خارج شده بود. این محض اطلاع بود. حالا اگر دوست داشه باشید، می‌توانید یکی دیگر از داستان‌های سانسورشده‌ی فرانتس هولر را همین پایین بخوانید.

۱

از داستان‌های حذف شده‌ی «کاروان ته کوزه‌ی شیر»

رهایی

فرانتس هولر

ناصر غیاثی

شاه‌زاده با شمشیری در دست وسط بیشه‌ی خارزار پیدایش شد و گفت:

-  من این‌جام. بیا برویم.

شاه‌دخت گفت:

- کجا؟

و به آرامی از درون کیسه‌ی چِتایی‌اش قد راست کرد.

شاه‌زاده در حالی که با آستین‌ خون از صورت‌اش پاک می‌کرد، گفت:

-  به سوی آزادی. بجنب. وقتی دیدم اژدها دارد پرواز می‌کند و می‌رود، از لای خاربته‌ها راه باز کردم. بیا تا اژدها نیامده برویم.

شاه‌دخت پرسید:

- چرا؟

شاه‌زاده گفت:

- این دیگر چه سئوالی است؟ بیرون آزادی است. زندگی است. شادی است. می‌توانی بازهم توی  تخت درست و حسابی بخوابی. خودت را بشوری. موهایت را شانه کنی و لباس‌های خوشکل بپوشی.

و به جای خواب شاه‌دخت نگاه کرد و به لباس پاره پوره‌اش. پوست‌ ِ شاه‌دخت با جوش ِ قرمزی که انگار تمام تن‌اش را پوشانده، از زیر لباس‌اش پیدا بود.

شاه‌دخت گفت:

- من عاشق اژدهام.

شاه‌زاده بهت‌زده گفت:

- چی؟ عاشق این حیوان  ِِ حال به هم زن  ِ زمخت ِ فلس‌دار؟

شاه‌دخت گفت:

-  بله. اژدها می‌تواند بپرد. ما همیشه توی هوا عشق‌بازی می‌کنیم. وقتی آن بالا بالاها پرواز می‌کنم و خودم را به او می‌چسبانم و او عضو آتشین‌اش را بین ران‌هایم فرو می‌کند، حسی به من دست می‌دهد توصیف‌ناپذیر.

شاهزاده گفت:

- ولی آخر غیر از این چیزهای دیگری هم هست.

شاه‌دخت گفت:

- بله، اما همه‌شان در برابر همین یک حس، هیچ‌اند.

و با خون‌سردی به تماشای اژدهای تازه از راه رسیده نشست که داشت شاهزاده را زیر پایش له می‌کرد.

به اژدها گفت:

- بیا، بیا بپریم.

اژدها را در آغوش گرفت و پرکشیدند به هوا.

۰ به‌ترین خاطره

از داستانهای حذف شده از «کاروان…» اثر فرانتس هولر

فرانتس هولر
ناصر غیاثی

به‌ترین خاطره

پیرزن صد ساله بعد از این که با لب‌خندی تفقدآمیز و به کمک مدیر خانه‌ی سال‌مندان روی صندلی راحتی‌ی که تازه هدیه گرفته بود، جاگیر شد، شهردار پرسید: «خُب خانم اِرنتسلا ، به‌ترین خاطره‌تون چی هست؟»
صاحب مجلس کمی سرش را جلو آورد و گفت: «چی فرمودین؟»
شهردار با صدای بلند تکرار کرد: «به‌ترین خاطرهتون!»
خانم اِرِنتسلا در حالی که دست‌اش را گرفته بود دم گوش‌اش، دوباره پرسید: «بله؟»
شهردار و رییس خانه‌ی سال‌مندان تقریبن هم زمان با هم فریاد زدند: «به‌ترین خاطره‌تون!»
پیرزن خندید و گفت: «آها! به‌ترین خاطره‌ا‌‌م جنبه‌ی سکسی داره.»
شهردار سر تکان داد و گفت: «اوه. بله، چه عیبی دارد؟ خُب»
پیرزن صد ساله ادامه داد: « یادش بخیر. یه روز با دو تا مرد تو رخت‌خواب بودم.»
شهردار چند بار پشت سر هم سرفه کرد: «حسابی دارید لو می‌دید ها»
صاحب تولد با چشمانی نیمه‌باز تکیه داد به صندلی و گفت: «یه برنامه‌ی سه نفری خیلی باحال داشتم. مثلن در حالی که یکی از عقب منو می‌کرد، من اون یکی رو…»
رییس خانه‌ی سال‌مندان التماس‌کنان گفت: «خانم اِرِنتسلا همین الان کیک تولدتون رو می‌آریم.»
«میدونین؟ هیچ دلم نمی‌خواد از این احساس دل بکنم: هر دو تا دست‌ات تو کار و چپ و راستتم صدای آخ و اوخ دو تا مرد.»
بعد از دو نفری که جزو مهمان‌های اصلی بودند، شاد و سرخوش پرسید: «شما دو تا شپشوها که از این کارا نکردین، هان؟»
وقتی دو تا گارسون کیک تولد ِ بزرگ و پرخامه را با صد تا شمع روی یک گاری دستی تزیین شده هُل می‌دادند داخل، شهردار و رییس خانه‌ی سال‌مندان در رفته بودند.

۰ کفش‌های نوک چهارگوش و پیژامه‌های آستین‌دار

کم و بیش همه‌ی اهل فن در این نکته توافق دارند که لازم است هر از چند سال یک ترجمه‌ی تازه از آثار شاخص و شاه‌کار ادبیات جهان انجام شود. اثری که مثلاً پنجاه سال پیش و طبعاً به زبان آن روز ترجمه شده، بی‌تردید نیاز به ترجمه‌ی دوباره و تازه دارد. تحول در زبان، نارسایی ِ ترجمه‌های پیشین، ناقص یا فاقد کیفیت بودن آن‌ها از جمله دلیل‌هایی است که می‌توان در جانب‌داری از این نظر ارایه کرد. پس هر ترجمه‌ی تازه مدعی است، ترجمه‌های پیش از خود را نپسندیده و چیزی بیش از آن‌ها عرضه می‌کند. گذشته از آن تا همین چند سال پیش کم‌تر کتابی از داستایفسکی یا کافکا در دست بود که از زبان اصلی به فارسی ترجمه شده باشد.
بیگانه
رمان «بیگانه»ی آلبر کامو (۱۹۶۰ – ۱۹۱۳) از آن دست آثاری است که چندین بار و اغلب از زبان اصلی ترجمه شده است. جلال آل‌احمد و علی‌اصغر خبره‌زاده (گویا برای نخستین بار)، امیرجلالالدین اعلم، هدایتالله میرزمانی، محمدرضا پارسایار، خشایار دیهیمی، پرویز شهدی و لیلی گلستان مترجم‌هایی هستند که به ترجمه‌ی این اثر دست زده‌اند. نوشته‌ی زیر تلاشی است در پاسخ به این پرسش که آیا لیلی گلستان توانسته است ترجمه‌ی تازه‌ای از «بیگانه» ارایه کند یا خیر.
الجزیره یا الجزایر
چاپ نخست «بیگانه» ترجمه‌ی لیلی گلستان در سال ۱۳۸۶ توسط نشر مرکز انتشار یافت و در سال‌های بعد به چاپ چهارم رسید. لیلی گلستان در گفت‌وگویی می‌گوید: این «کناب در مدتی کمتر از بیست و پنج روز به چاپ دوم رسید» و «به جرات می‌گویم در طول ۳۵ سال ترجمه، هیچ کتابی را به اندازه «بیگانه» با دقت و وسواس ترجمه نکرده بودم؛ به حدی که ترجمه این رمان کوتاه، یک سال وقت گرفت.” مطالعه‌ی دقیق کتاب اما نشان می‌دهد، دقت و وسواس مترجم چندان کارساز نبوده است.
اولین نکته‌ای که در همان صفحه‌ی اول به چشم می‌خورد، خطایی است بسیار فاحش و در عین حال شگفت‌آور: «آسایشگاه سالمندان در مارنگو است. هشتاد کیلومتری الجزایر.» این خطا دست‌کم دو بار دیگر در صفحه‌های میانی کتاب تکرار می‌شود: «اتوبوس وارد روشنایی‌های الجزایر شد» و «به چند کیلومتری الجزایر رفتیم» و  «کلبۀ ساحلی‌اش نزدیک الجزایر». چنین اشتباهی را نمی‌توان به حساب غلط چاپی گذاشت چون دست‌کم در چاپ دوم کتاب تصحیح نشده. آیا مترجم دو کلمه را شبیه هم دیده؟ یا این که مترجم ِ چنین اثر مهمی نمی‌دانست “الجزایر” اسم کشور و “الجزیره” پایتخت آن است یا این که کم دقتی کرده است؟
توصیف‌های عجیب
در کتاب توصیف‌های عجیبی برمی‌خوریم غیرقابل تصور؛ از قبیل ِ «کفش‌های نوک چهارگوش» یا «یکی از پیژاماهای مرا پوشیده بود و آستین‌هایش را تا زده بود.» فرهنگ سخن واژه‌ی “پیژاما” را به “پیژامه”ارجاع می‌دهد و در معنی “پیژامه” می‌نویسد:«شلواری از جنس پارچۀ نازک که معمولاً مردان در خانه می‌پوشند.» و در ادامه می‌آورد: «واژۀ پای‌جامه از فارسی به هندی، از هندی به انگلیسی، از انگلیسی به فرانسه و از فرانسه به فارسی سیر کرده است.» در متن اصلی هر کلمه‌ای آمده باشد، “پیژامه” یا آن‌طور که مترجم آورده است “پیژاما” ترجمه‌ی درست و دقیق آن به فارسی نیست، به این دلیل ساده که پیژامه آستین ندارد. «اثاث اتاق چند صندلی و چهارپایه به شکل ضربدر بود. دوتای آنها در وسط بود که تابوت رویشان بود که سرپوش داشت.» گذشته از این که تصور اشیاء درون اتاق “به شکل ضربدر” غیرممکن است، این هم معلوم نیست دوتای کدام‌شان در وسط بودند، اثاث؟ صندلی؟ یا چهارپایه؟ «تمام اینها…نگاهم و افکارم را به هم ریخته بود.» در فارسی فعلی به نام “به هم ریختن افکار” داریم اما “به ریختن نگاه” نه.
جمله‌های بی‌معنی
کم نیستند جمله‌هایی که فهم آنها محال است. از این قبیل‌اند: «فکر می‌کنم دیدنی‌های هر جا، دیگر شروع شده بود»، «آخرین پردۀ آبی را که به دهانم می‌رفت»، «می‌توانم به دل انسانی آن که واکنش‌های بنیادین‌اش را نمی‌شناسم متوسل شوم.» «هرگز مثل امروز حس نکرده‌ام که آگاهی از فرمانی والا و مقدس و نفرتم در برابر چهرۀ آدمی که در آن غیر از دیوسیرتی چیزی نمی‌بینم این تکلیف دشوار را اجرگذارد و متعادل و روشن کند.» مترجم گاهی جملات را مکانیکی و کلمه به کلمه ترجمه می‌کند، بی‌آن که توجه داشته باشند چنین جمله‌هایی در فارسی بی‌معنی‌اند: «نمی‌توانستم این تجمل را داشته باشم». «… وکیلم … فریاد برآورد که هیات منصفه یک کارگر شریف را به مرگ محکوم خواهد کرد، کارگری که لحظه‌ای خودگم کرده شده و درخواست تخفیف مجازات برای جنایتی کرد که حمل آن برای من مشخص‌ترین مجازات خواهد بود.» معلوم نیست چگونه می‌شود “خودگم‌کرده” شد یا جنایتی را حمل کرد. «شنای قورباغه را ناشیانه کرد» و «دوباره شروع را بازی کرده بود» و «وقتی روی پلاژ لباس‌هایمان را پوشیدیم»
غلط‌های دستوری
«..این حقیقت را چسبیده بودم همانقدر که او مرا چسبیده بود.» ناگفته پیداست که به کسی یا چیزی می‌چسبند و نه کسی یا چیزی را. «نمی‌بینی مردم چقدر از این خوشبختی که من نصیب‌ام کرده‌ام، حسودی می‌کنند.» به کس یا چیزی حسودی می‌کنند و نه از کس یا چیزی. “قرار خواهند داد” در این جمله: «هیات منصفه این نکته را مورد توجه قرار خواهند داد» یا “پیدانکرده است” در این جمله «آقایان هیات منصفه، در روان من دقیق شده و چیزی پیدا نکرده است» یا “ریخت” «سینماهای محله هم موجی از تماشاچی را ریخت توی خیابان‌ها». «یک قایق ماهیگیری کوچکی را دیدم» به جای «یک قایق ماهیگیری کوچک» یا «یک جور دویدن دیوانه‌واری» به جای «یک جور دویدن دیوانه‌وار» «مسئلۀ قابل اهمیت» و «گذر یک ماشین را شنیدیم» و «رفاقت با او برایم بی‌تفاوت بود»، «درباره‌اش فکری ندارم»
تکرارها
“انگار” خود مترادف ِ “مثل این است” و جمله‌ی «انگار مثل این است که» تکرار مکررات است، چنان که “باز” و “دوباره” در این جمله: «باز دوباره برگشتم.» همین‌طور است تکرار “کمی” در: «بعد از ناهار کمی حوصله‌ام سررفت و کمی توی آپارتمان ول گشتم.»
از “را” ها
حرف اضافه‌ی “را” به کرات و اغلب نادرست در جمله‌های جاخوش کرده است مثل: «امروز را چه کار کنم» «با خودش مزۀ نمک را می‌آورد» «دو روز مرخصی را از رئیسم خواستم.» «فکرش را کردم.»
جمله‌های مجهول
مترجم تمام جملات را با همان ساختمانی که گویا در زبان اصلی بود، کلمه به کلمه به فارسی ترجمه کرده است: «از او پرسیده شد، «صداهای گنگی شنیده شد»، «زنگی زده شد»، «حرف ماسون کمترشنیده شد»، «باز از او پرسیده شد»، «به این اکتفا می‌شد».

می‌بینیم این مترجم ِ «بیگانه» در ادعای خود مبنی بر ارایه‌ی ترجمه‌ای تازه ناموفق بوده است. جای سئوال دارد، چگونه است، این کتاب در شمارگان ۳۰۰۰ آن‌چنان مقبول می‌افتد که در مدتی کمتر از بیست و پنج روز به چاپ دوم میرسد و از زمان انتشار به تقریب هر سال یک بار چاپ شده است؟
نقل از رادیو زمانه

۰ ایزدبانو

این داستان را هم  از کتاب «کاروان …» حذف کرده‌اند.

ایزدبانو

فرانتس هولر

ناصر غیاثی

در آغاز، پیش از آن که جهان خلق شود، خدا برای خودش توی هیچ گشت می‌زد که چیزی پیدا کند. دیگر کم و بیش ناامید شده بود و از خستگی داشت می‌مُرد که ناگهان دید، ایستاده جلوی یک آلونک بزرگ. در زد. ایزدبانویی در را باز کرد و از او خواست داخل شود.

ایزدبانو که داشت توی آکواریوم انواع گیاهان آب‌زی وارد می‌کرد، گفت: «مشغول خلقتم اما می‌توانی کمی بنشینی و به کار کردنم نگاه کنی.»

خدا از تعجب شاخ درآورده بود. هیچ وقت به فکرش نرسیده بود، عنصری مثل آب خلق کند. ایزدبانو در حالی که لب‌خند می‌زد، گفت: «اتفاقن همین این اُس و اساس حیات است.»

بعد از مدتی خدا پرسید: «کمکی از دستم برمی‌آید؟». ایزدبانو گفت: «خیلی ممنون می‌شوم اگر مخلوقات ِ تا کنون‌‌ام را به یکی از سیاره‌هایی ببری که کمی دورتر ساخته‌ام. به‌تر است محض امتحان با یکی از بی‌اهمیت‌ترین‌شان شروع کنی.»

پس خدا هم شروع کرد به بردن ِ یک یک ِ مخلوقات ِ ایزدبانو به زمین. جای تعجب نیست که آدم‌های روی این سیاره فقط خدایی را می‌شناختند که همه‌ی این‌ها را روی زمین آورده بود و خیال می‌کردند خالق اصلی اوست. اما از ایزدبانویی که خلقت را بنا گذاشته بود، بی‌خبر بودند. به همین خاطر وقت‌اش رسیده که به او هم اشاره‌ای بشود.

۲ امر دیگر

این داستان هم‌راه برخی داستان‌های دیگر از کتاب «کاروان ته کوزه‌ی شیر» حذف شده است. حذف شده‌ها را به تدریج می‌گذارم در همین صفحه.

فرانتس هولر

ناصر غیاثی

گارسون که داشت بشقاب و قاشق چنگال را جمع می‌کرد، از مشتری پرسید: «امر دیگری باشد» مشتری گفت: «یک کنیاک ِ ناپلئون، یک ویلا در کوه‌های زوریخ، یک ماشین کورسی و یک زن که بشود باهاش دل به دریا زد.»

گارسون گفت: «کمی زیاده‌خواهی است ولی ببینم چکار می‌شود کرد.»

چند لحظه بعد که داشت کنیاک را سرو می‌کرد، یک دفتردار با او بود که ِ هبه‌نامه‌ی یک ویلا در خیابان کرونلاین با یک ماشین کورسی در گاراژ را هم‌راه خود داشت. مشتری تشکر کرد و جرعه‌ای نوشید. در همین لحظه یک زن با چشمانی درخشان نشست پشت میزش و خودش را به عنوان زنی معرفی کرد که در دل به دریا زدن شهره‌ی خاص و عام است. مشتری پیش از این که رستوران را هم‌راه زن ترک کند، در دفترش نوشت: «کیفیت غذا متوسط، پذیرایی عالی.»

۰ از تملق

ده یازده سال پیش بوده باید باشد. لطفی برلین کنسرت تک نفره داشت. اگر اشتباه نکنم آن‌وقت‌ها سویس زندگی می‌کرد. وارد سالن که شد، ملت بلند شدند و دست زدند. لطفی با چهره‌ای خالی از لب‌خند، صم و بکم و سر به زیر افکنده رفت طرف سن. یک پیراهن سفید بلند تن‌اش بود با یک شلور نخی سفید گشاد و یک جفت گیوه‌ی سفید پاشنه خوابیده در پای برهنه‌اش. با آن هیکل و ریش و موی بلند و سفید  شده بود عین قلندری از خاورزمین در آغاز قرن بیست و یکم در کلان‌شهری به نام برلین. پای پله‌های سن که رسید، گیوه‌ را در آورد و رفت بالا، نشست روی تشک‌چه.

کنسرت که تمام شد، بلند شد. باز هم با همان سر ِ به زیر افکنده و همان نگاه سرد به زیر پا و  همان چهره‌ی بی‌لب‌خند کمی، خیلی کم، خم شد، به کف سن نگاه کرد و رفت طرف پله‌ها. مردی که نزدیک پله‌ها نشسته بود، در کمال خضوع و خشوع و لب‌خندی قدردان بر لب بلند شد و گیوه‌ی لطفی را پیش پایش جفت کرد. لطفی نه مانع شد، نه سری تکان داد و نه حتا نگاه‌اش کرد. گیوه را پوشید و همان جور که آمده بود، رفت.

تملق شنیدن و دم برنیاوردن همان اندازه کریه و سخیف است که تملق گفتن.

۰ یاد ِ مچ ِ دست ِ ولی چوب‌پنبه

اسم‌اش ولی بود. ولی برای تفکیک ولی‌ها از هم یک کنیه هم به او داده بودند: چوب‌پنبه. چرا چوب‌پنبه؟ خدا می‌داند. کنیه جهت تفکیک آدم‌ها البته امری ضروری بود و هست. مثلن برای تفکیک محمدها از هم یک ممددراز داشتیم چون قدش بلند بود و یک پاچه ممد (ممد کوتوله) چون قدش کوتاه بود. یک پاچه علی‌آقا داشتیم، یک جوت علی‌آقا، چون لکنت زبان داشت. یک علی دلال هم داشتیم چون دلال بود. حسین پامودوری (حسین گوجه فرنگی) هم داشتیم چون از گوجه فرنگی بدش می‌آمد. یکی از محمدعلی‌ها و برادرش را که با گفتن ِ مامدالی پامودور (محمدعلی گوجه) رسمن دیوانه کرده بودند.

برگردیم به ولی چوب پنبه. ولی اپیکوریست بود ولی خودش نمی‌دانست. آخر روی مچ دست چپ‌اش خال‌کوبی کرده بود: این نیز بگذرد.

سال‌هاست، هر وقت اوضاعم به هم می‌ریزد یا خیلی به من خوش می‌گذرد، خط و رنگ خال‌کوبی مچ دست ولی چوب‌پنبه جلوی چشم‌ام ظاهر می‌شود.

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16