۰ درباره‌ی نامه‌های شاملو به پاشایی

در  این‌جا نوشته‌ام.

۰ غرخواهر

.. "غرخواهر" (خواهرجنده) دشنامی است که مولانا وقتی زیاد برافروخته می‌شد… بر زبان می‌آورد. افلاکی [در مناقب العارفین] می‌گوید که خداوندگار «وقتی از کسی رنجیدی و مکابرۀ او از حد گذشتی “غرخواهر” گفتی…». این دشنام را در سنایی هم می‌بینیم. در مقالات شمس [هم] می‌خوانیم.
محمدعلی موحد، شمس تبریزی، نشرنو، صفحه‌ی ۱۶۸

بهت از سابقه‌ای این چنین طولانی ِ  – به قول آقای موحد نازنین – دشنام.

۰

یکی از آن چیزهایی که به شدت حس حسادتم را تحریک می‌کند، تخیل قوی آدم‌های خالی‌بند است.

۰

می‌گویم: «گاهی که بیش‌تر از توانم کار می‌کنم، منزجر می‌شوم از هر چه کلمه و کاغذ و قلم و کامپیوتر. این جور وقت‌ها دلم می‌خواهد، بروم یک کار دیگر بکنم.» می‌گوید: «برو خطاطی یاد بگیر. نرم‌افزارش هم هست.»

۰ رفت و برگشت

رفت
دو دختر سیزده چهارده ساله نشسته بودند روی نیمکت؛ کیف‌های مدرسه ولو کنارشان. یکی‌شان که داشت سیگاری گراس بار می‌زد به دیگر می‌گفت: گور بابای آلکس.
صد متر بالاتر دو پسر چهاره پانزده ساله نشسته بودند روی نیمکت، دوچرخه‌هاشان ولو کنارشان. یکی داشت به دیگری می‌گفت: همان مشکل همیشگی ِ رابطه‌ی زن و مرد.
صد متر بالاتر عاقل زنی تکیه داده بود به نرده‌ی یک خانه و زار زار می‌گریست. پالتوی آبی رنگ مندرسی تن‌اش بود. گردن بطری لای دو انگشت‌اش.
پیرمردی پشت دست چپ چسبانده به کمر راه می‌رفت و با نوک چتراش برگ‌های زرد افتاده بر راه را کنار می‌زد.

برگشت
کیف‌ها ولو روی دوچرخه‌ها، نفری یک سیگار لای انگشتان، داشتند می‌گفتند و می‌خندیدند.
عاقل زن از کنار من گذشت، هم‌چنان می‌گریست. گردن ِ بطری از توی جیب پالتو پیدا بود.
پیرمرد نبود.
من دو دست در دو جیب شلوار رفته بودم قدم بزنم.

۰

خیلی اعتماد به نفس می‌خواهد که آدم اسم بچه‌ی خودش را بگذارد شاهکار.

۰ از خوشی‌ها و مصائب زبان

دبستانی که بودم، جلوی اتوبوس‌هایی که تو خط رشت – خمام کار می‌کردند، یک تابلو بود. روش به خط خوش نوشته شده بود: «خمام به رشت و بالعکس». یکی از به‌ترین خاطرات دوران کودکی من مال آن روزی‌ست که کشف کردم "بالعکس" یعنی چی. شیرینی ذوق و شادی آن روز هنوز زیر زبانم است.

۰ کتاب تازه

خلاف عهدی که با خودم کرده بودم، این بار استثنا کتابی ترجمه می‌کنم از زبان دوم. رمانی‌ست در طنز از یک نویسنده‌ی برزیلی. پنج شش ماه پیش خوانده بودم و عاشقش شده بودم. آن قدر از آن گوشه‌ی کتاب خانه وسوسه‌ام کرد که بالاخره یک کار دیگر را نصفه نیمه رها کردم و چند وقتی‌ست چسبیده‌ام فقط به این. اعتراف می‌کنم، ذغال خوب که همان کافکای خودمان باشد، هم بی‌تاثیر نبود در این تصمیم. دو سه روز دیگر تمام می‌شود. فعلا همین قدر بگویم که راتینهو جوان روس خامی‌ست شاگرد ِ مغازه ی خیاطی پدرش. در ضمن کمونیست – تروتسکیست چهارآتشه‌ای هم هست، آن هم کمی مانده به انقلاب اکتبر. راتینهو طی سلسله ماجراهایی پایش به پراگ می‌رسد و چون خیال می‌کند کافکا هم کمونیست – تروتسکیست است به دیدنش می رود. صحنه‌ی زیر مربوط است به لحظات آخر این دیدار.

کافکا نگاه تندی به او کرد و ناگهان افتاد به سرفه. سرفه‌هایی خشک که گرچه سعی می‌کرد جلویش را بگیرد اما سخت و نگران کننده بودند. راتینهو این جور سرفه‌ها را می‌شناخت. سرفه‌ی سل بود. از این بابت مطمئن بود. سل هم بیماری‌ای بود مثل فقر و یهودی‌کُشی که مرتب سراغ روستاهای یهودی‌نشین می‌رفت. کافکا اگر چه توی ده زندگی نمی‌کرد اما مسلول بود: لاغر و رنگ پریده و لُپ‌ها اندکی قرمز. سرمای آن خانه ی فسقلی برای آدم مبتلا به سل اصلا خوب نبود. دل راتینهو سخت گرفت، همان قدر سخت که اگر خودش جای کافکا بود، دل مادرش می‌گرفت: "رفیق کافکا! تو مریضی! خیلی مریضی! این سرفه ها شوخی نیست. این دیگر یک داستان خلاقانه نیست، سل است سل. می کَُشد ترا. مثل خیلی های دیگر جان ترا هم می‌گیرد. خیال نکن، چون فقط دکتر، وکیل یا نویسنده‌ای، می‌توانی جان سالم بدر ببری. این بیماری از جان کسی نمی‌گذرد رفیق. تو باید مواظب خودت باشی! باید بیش‌تر غذا بخوری! ببین چقدر لاغری. باید بروی از این خانه‌ی فلاکت بار، بروی از این سوراخ سرد و نمور. چه فایده از نوشتن، وقتی داری جانت را پایش می‌دهی؟ قبل از این که دیر بشود، برو! از این جا برو بیرون! به حرف من گوش کن رفیق کافکا. من خیر ترا می خواهم."
اما چیزی نگفت. هم چنان در سکوت آن قدر نگاهش کرد تا بالاخره سرفه ها تمام شد. کافکا دستمالی از جیبش بیرون کشید و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد: «ببخشید. چند وقتی ست سرفه می‌کنم. مسئله روانی‌ست، می دانید؟» لب‌خند غمگینی زد. «شاید باید نظر دکتر فروید را بپرسم.»

۰

"شهرت دیرهنگام" ، نوول طنز آرتور شنیتسلر  بپس از صد و بیست سال تازگی‌ها کشف و همین چند ماه پیش در اتریش منتشر شده بود. به احتمال قوی اولین ترجمه‌اش به یک زبان خارجی همین ترجمه‌ای است که چند روز پیش تحویل نشر چشمه داده‌ام.

۰ محاکمۀ دیگر؛ نامه‌های کافکا به فلیسه» الیاس کانه‌تی

«محاکمۀ دیگر؛ نامه‌های کافکا به فلیسه» الیاس کانه‌تی؛ ترجمۀ ناصر غیاثی؛ نشر نو، تهران تابستان ۱۳۹۳

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18