۱ نفرین سرنگونی

هر وقت زیاد اذیت‌اش می‌کردم، می‌گفت: «اوی ناصره، اوی ناصره، ایلاهی سرنگون بیبی تو ناصره» [الهی سرنگون بشوی] “گون” ِ سرنگون را هم حسابی می‌کشید. گو که هیچ وقت نفهمیده‌ام منظوراش از سرنگونی ِ آدم ِ همیشه بی‌تاج و تختی چو من چه بوده اما الان هم هر وقت خیلی از دست خودم عصبانی می‌شوم، این – یکی از معدودترین – نفرین‌های مادرم را پیش خودم تکرار می‌کنم. تازه بعداش بلافاصله می‌گویم: «نه. خودا نوکونه. ترا دیل آیه!؟». [نه، خدا نکنه، دلت میاد‍؟]

۰ طاووس یا فیل؟

همیشه توی نصیحت‌هایش می‌گفت: «هر که فیل خواهد جور هندُوستون کشد.» به هندوستان می‌گفت هندوُستون. می‌گفتم: «فیل نه مامان جان، طاووس. هر که طاووس…» می‌گفت: «خا، خا. تو ده نخایه مرا درس بدی. ترا چی حالی به آخر. اونی کی من گمه، فیله، نه طاووس.» [خوبه، خوبه. تو یکی دیگه لازم نکرده به من درس بدی. تو چی حالیت می‌شه آخه. اونی که من می‌گم فیله، نه طاووس.]

۰ از خوشی‌ها و مصائب زبان

حالا که شکر خدا مسابقات جام جهانی تمام شد، ترجمه‌ی فارسی اسم چند تا از بازیکنان تیم ملی آلمان را بخوانیم و بخندیم: نویر: تازه‌تر؛ گروسکرویتس: صلیب بزرگ؛ گوتسه: بت؛ لام: چلاق، شَل؛ کرامر: خنزرپنزری؛ مولر: آشغالی؛ شواین‌شتایگر: خوک‌سوار. البته اسم ایشان یک معنی دیگر هم دارد که در فارسی کلمه‌ای برایش نداریم یا من نمی‌دانم: کسی که با خوک جماع می‌کند.

 

پس‌نوشت: نخیر، گویا قرار است ما به هر استاتوسی که می‌نویسم، یک توضیح هم باید ضمیمه کنیم.
اِی عزیزان ِ آلمانی‌دان، این چهار سطر شوخی‌ست، شوخی. نوشته بودم: بخوانیم و بخندیم. کلاس زبان‌شناسی و تاریخ زبان و دستور زبان و فضل و فخرفروشی زبان‌دانی نیست. محض خنده است، خنده . وگرنه دیگر من هم بعد از سی سال زندگی در آلمان می‌دانم که کرویتس به معنی کمر و گشنیز و چی و چی هم هست، یا مولر ربطی به مول (آشغال) ندارد و یعنی آسیابان. بلد هم نباشم، نگاهی به این فرهنگ بهزاد می‌اندازم. دیگر این قدر ها هم بی‌سوات نیستم بابا. کم‌تر درس آلمانی بدهید به ما. یک خرده دقیق‌تر بخوانید و بخندید.

۰ «نبرد دو دست» اثری از کافکا

دو دستم دست به یک نبرد زدند. کتابی را که داشتم می خواندم، بستند و گذاشتند کنار تا ایجاد مزاحمت نکنند. به من یک سلام نظامی دادند و به داوری منصوبم کردند. حالا انگشت‌هاشان فرورفته در هم و در به دنبال هم رسیده بودند به لبه‌ی میز، گاه به چپ، گاه به راست، بسته به نیروی بیش‌تر این یا آن یکی. من چشم از آن‌ها برنمی‌داشتم. اگر این‌ها دستان من بودند، باید داور عادلی می‌بودم، وگرنه عواقب تلخ ِ یک داوری ِ غلط وبال گردنم می‌شد. اما آسان نبود این وظیفه. در آن تاریکی ِ دو کف ِ دست شگردهای متفاوتی بکار می‌رفت. نباید از آن‌ها غفلت می‌کردم. هم از این روی چانه را گذاشتم روی میز. دیگر چیزی از من مکتوم نمی‌ماند. در تمام طول عمرم، بی‌آن‌ که نسبت به دست چپ نظر نامساعدی داشته باشم، دست راست را همیشه بیش‌تر دوست داشتم. اگر فقط یک بار اشاره‌ای می‌کرد، با توجه به نرم‌خویی و صداقتم، فورا مانع چنین تطاولی می‌شدم. ولی او هیچ وقت صدایش درنیامد. از من آویزان بود و مثلا وقتی توی کوچه دست راست کلاهم را جا به جا می‌کرد، دست چپ با ترس ولرز مشغول لمس رانم بود. چنین پیشینه‌ای برای نبردی که اینک در جریان بود، هیچ خوب نبود. ای مچ چپ! چگونه می‌خواهی مدت‌ها در برابر ِ این دست راست قدرمند مقاومت بورزی؟ این انگشتان دخترانه‌ات چگونه می‌خواهند تنگناهای پنج انگشت آن دیگری را تاب بیاورند؟ از منظر من این دیگر نه یک نبرد بل سرانجام محتوم دست چپ بود. حالا دست چپ رانده شده بود به انتهای گوشه‌ی چپ میز و دست راست داشت بالای سرش مثل قنداق تفنگ جست و خیز می‌کرد و پیچ و تاب می‌خورد. با عنایت به وضعیت اضطراری موجود چنان چه این فکر رهایی‌بخش به ذهنم نمی‌رسید که این‌ها دستان خودم هستند که در پیکار با یک‌دیگرند و برای پایان دادن به این نبرد و این وضعیت اضطراری قادرم با مختصر تکانی از هم دورشان کنم، باری چنانچه این فکر به ذهنم نمی‌رسید دست چپ از مچ می‌شکست و از روی میز پرت می‌شد. بعدش هم دست راست چه بسا در آن افسارگسیختگی‌های طرف پیروزمند چون سگ ِ پنج سر ِ جهنم می‌خورد به صورت هشیار خود من. حالا به جای همه‌ی این‌ها دو تایی قرارگرفته‌اند روی هم. دست راست دارد پشت دست چپ را نوازش می‌کند و من، این داور نامنصف، در تاییدشان سر تکان می‌دهم.

جمله‌های آخر در دست‌نوشته‌ی کافکا ابتدا چنین بود: … نوازش می‌کند. بعد کتاب را برمی‌دارند و در صلح و آتشی نگه‌اش می‌دارند.

منبع: دست‌نوشته‌های باقی‌مانده از کافکا، گردآورنده: مالکولم پاسلی. انتشارات اِس. فیشر، صفحه‌ی ۳۸۹، بی‌عنوان

۲ سانسور

سانسور – نه فقط سانسور دولتی – گاهی اوقات ابعاد بسیار مضحکی به خودش می‌گیرد. من نوشته بودم: «فلاسک چای را گذاشت وسط پاهاش.» گفتند، آن «وسط پاهاش» را عوض کن. با این اوصاف فلاسک را «لای پاهای» شخصیت داستانم هم که دیگر اصلا نمی‌توانستم بگذارم. ناچار شدم طفلک را وادارکنم خلاف میلش فلاسک را بگذارد «زیر پاهاش» تا خدای ناکرده مردم از راه بدرنشوند و از فردا نیافتند به فسق و فجور.

۰ از حروف

تپل‌ترین و نازترین حرف از حروف فارسی نون است. وقتی گفتند، یک اسم برای خودت انتخاب کن، نرفت مثل طا یا ظا دست‌ دراز کند و از آن ته ته صف الف را بردارد. همین واو ِ دم دست را برداشت و با آن خودش را چسباند به خودش. شد نون. پشت‌اش به میم گرم است ناکس.

۱ گزارش کتاب‌خوانی

در دو ماه گذشته چند تا از کتاب‌هایی را که با خودم از ایران آورده بودم، خواندم. اولین کتابی که خواندم و حریصانه هم خواندم «گفت‌وگو با نجف دریابندری» بود. از برخی سئوال‌های تکراری که بگذریم، خود ِ کتاب هم حرف تازه‌ای برای من نداشت چون حرف‌های دریابندری را پیش‌ترها این‌جا و آن‌جا خوانده بودم. بیش‌تر از سی صفحه‌ی «روباه و لحظه‌های عربی» ِ مرتضی کربلایی‌لو را نتوانستم بخوانم. چون هیچ از داستان‌ها سردر نیاوردم. گذاشتم‌اش کنار. «زندگی منفی یک» ِ کیوان ارزاقی کتابی‌ بود پر از حادثه که در سطح ماند و راهی به درون شخصیت‌ها پیدا نکرد. دو کتاب ِ «بعد از پایان» فریبا وفی و «روز حلزون» زهرا عبدی (با آن طنز نمکینی که داشت)، خوش‌خوان بودند به معنی مثبت کلمه. «شکار کبک» رضا زنگی‌آبادی را کتابی یافتم سیاه، بسیار خواندنی و دلپذیر. آخر کتاب نوشتم آفرین بر قلم این نویسنده‌ی ریزبین و تیزبین. زنگی‌آبادی با این کتاب نشان داد که می‌شود هنوز از روستا نوشت و گیرا نوشت. و اما کتابی که دوست نداشتم تمام بشود و کم‌تر صفحه‌ای از آن را بدون لبخند خواندم «ثانیه‌ها»ی محمدرضا فیض بود. اثری در طنز که شیرینی‌اش باعث شد، چند افت کوچک در نثر و زبان و کم توجهی نویسنده به عنوان کتاب اصلا توی ذوقم نزد. فرصتی دست بدهد حتما دوباره میخوانمش.

این‌ها را ننوشتم که بگویم آی ملت ببینید من چقدر کتاب‌خوانم چرا که خواندن اصل اساسی، بدیهی و اجتناب‌ناپذیر هر آدمی‌ست که سروکارش با کلمه‌هاست. نوشتم شاید یکی با خواندن این چند سطر اصولا مشتاق خواندن بشود.

۰ «شهرت دیرهنگام» ِ آرتور شنیتسلر

"شهرت دیرهنگام» نوولی که شنیتسلر ۱۲۰ سال پیش نوشته بود، تازه دو هفته پیش در اتریش منتشر شد. داستان بلند طنزآلودی‌ست درباره‌ی شاعری فرتوت و تحسین‌کنندگان‌ بی‌مایه‌اش از قلم نویسنده‌ای که فروید خودش به حسادت‌اش به او در شناخت‌اش از روح و روان انسان اعتراف کرده بود. دوست داشتید مفصل درباره‌ی سرنوشت و داستان «شهر دیرهنگام» بخوانید، این جا نوشته‌ام؛ با گوشه چشمی به ترجمه‌اش. البته طالع اگر مدد دهد…

۰ جهت ثبت در تاریخ

یک هفته پیش خبر دادند ترجمه‌ی «محاکمه‌ی دیگر/ نامه‌های کافکا به فلیسه» اثر الیاس کانه‌تی مجوز گرفته بدون سانسور (که البته چیزی برای سانسورشدن نداشت) و الان زیر چاپ است. سه چهار روز پیش ترجمه‌ی رمان طنز «یاکوب فون گونتن» اثر روبرت والزر را تحویل ناشراش داده‌ام. این کتاب هم چیزی برای سانسورشدن ندارد. هر دو تا را نشرنو منتشر می‌کند. از دیروز نشسته‌ام پای بازنویسی دو کتاب «تاکسی‌نوشت» و «تاکسی‌نوشت دیگر» که همراه با چند داستان تازه بشوند یک کتاب با همان عنوان «تاکسی‌نوشت». این یکی را انتشارات حوض نقره، پدرخوانده‌ی «تاکسی‌نوشت دیگر» منتشر خواهد کرد.
خلاصه این که جای دوستان خالی خوش‌حالیم و مشغول کار. این‌ها هم جهت ثبت در تاریخ عرض شد البته.

۰ تنها یکی

یکی از پیچیده‌ترین معضلات لاینحل و جهان‌شمول بشریت، هم چون چیستی ِ خدا و عشق و شعر و هستی، از همان بدو خلقت تا همین امروزه روز پیداکردن پرتقال فروش بوده است.

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19